دیوارها،

دیوارها،
چون حافظه‌ی فراموش‌شده،
صدای گام‌ها را می‌بلعند.

پنجره‌ها،
به جای افق،
غبارِ خاموشی را قاب گرفته‌اند
و دست‌ها
در جستجوی نوری
که هرگز نمی‌تابد
به سایه بدل می‌شوند

در این خلأ،
تنها تپشِ قلبِ خاموشی
به یادمان می‌آورد
که جهان،
گاه آینه‌ای است
که از بازتابِ خود می‌گریزد و
دیگر تصویر نمی‌سازد
تنها بازتابِ ترس‌است
در قابِ بی‌نور.

و سکوت،
چون معمایی بی‌پاسخ،
در رگ‌های جهان جاری‌ست

هستی،
چون کتابی بی‌صفحه
هر بار که گشوده می‌شود
به خلأ ختم می‌گردد

و انسان،
چون رهگذرِ بی‌نقشه
در راهی قدم می‌زند
که آغازش در فراموشی است
و پایانش در هیچ

پس حقیقت،
نه در دیدن،
که در چشم‌پوشی‌ست !
نه در بودن،
که در پرسشِ بی‌پایانِ بودن..!
و
در نهایت،
قلبها
مرزِ باریکِ هستی و عدم‌اند
که هر بار شکسته می‌شوند
جهان دوباره
از نو پرسیده می‌شود.

مهرداد فرزامی فر

دلم آویخته است

دلم آویخته است
به پنجره‌ای خاموش
که نسیم، میان موهایش
لالایی فراموشی می‌خواند
و باد
تار خاطره‌ها را
در نگاهش
می‌نوازد

در بی‌قراری شب
نفس‌های لرزانم
با قلم سکوت
روی شیشه‌ی یخ‌زده
رقصی از نور و سایه می‌نگارند
صدایی اهسته
چون شکستگی یخ
در گوش مهتاب می‌پیچد

و هر بار
که موج آرام یادت
بر سینه‌ی مه می‌لغزد
چهره‌ی عشق
چون نوری محو
بر آیینه‌ی شیشه
جان می‌گیرد...
و من نمی‌دانم
این نور از چشمان توست
یا از دلی که هنوز
نامت را نجوا می‌کند


زهرا امیریان

شبی با خاطراتم خلوت و در خود سفر کردم

شبی با خاطراتم خلوت و در خود سفر کردم
و چشم از دیدن ایام یادآورده تر کردم

به استقبال دورانی که خوب و بد بسر میشد
همه دار و ندارم را به کاوش زیر و بر کردم

به باور تا چشیدم در پس هر لحظه بودن را
به دستاورد خود در چالشی نقد اثر کردم

تمام لحظه های بی غل و غش در رفاقت را
به جمع خرده خواهشهای جاری بخش بر کردم

چه حظ کردم به حاصل در مرور روزگاری که
به آغوش رفاقت شاد و بی حسرت بسر کردم

دوام شادکامی دزدکی در حال خوش طی شد
خوشا شب‌های مهتابی که با یاران سحر کردم


(دمی‌ با دوست‌ در خلوت‌ به از صد سال در عشرت)
من این سرمایه را ره توشه جای سیم و زر کردم

عادل پورنادعلی