دل و جان در غم تنهایی من بیمارند
ابرها نعره زنان اشک مرا می بارند
خواستم اشک زدایم ز دو چشمان غریب
به که گویم که کنون دیده و ید خونبارند
از تو جانا طلبی نیست بجز مهر و وفا
و ارنه در محبس ما سنگدلان بسیارند
دیدگانی که دمی بازنگشت از رخ یار
حالیا غرقه به خون منتظر دیدارند
همتم ده که تحمل کنم این زجر عظیم
یا مجالی که غم از سینه من بردارند
در غمی کاو به درازای ازل می گذرد
قلم و کاغذ غمدیده مرا غمخوارند
ای دلا از شب هجران بگذر همچو شهاب
شب بلند است ولی زنده دلان هشیارند
شهریار خوش لفظ
طعنه زد بر دل شیدا شده استادی علیم
که مبادا شوی اغفال فرایند شمیم
اگر از دوروبرت بوی خوش آمد به مشام
صبرکن قره مشو شانه مزن زلف نسیم
سربه اندیشه بزن واقعه را خوب بسنج
شاید آن تحفه خبر می دهد از وضع وخیم
بگذر از وسوسه هایی که شبیه اند به جام
ای دل ؛ عاشق شدن اسان نبود بی زر و سیم؟
بهتر است اندکی ازعقل و خرد مست شوی
تا خرابت نکند دعوت ابلیس رجیم.؟
وضع بحرانی این خطهٔ دنیای عبث
بی تٱمل ندهد هدیه بجز نار حجیم
راه دریا دلی از مرز جنون می گذرد.؟
موج لرزان، نرسد ساحل دریای نعیم
هی مزن پرسه ؛ بدنبال هل پوک نگرد؟
دل به دریا بسپار از پی رویای عظیم
این چهانی که خرافات پرستشگهٔ اوست
کی شود نسل بشر گنبد اعجاز مقیم .؟
جز خدا باکسی از راز نهان باز مگو؟
یار.ثانی.نشود محرم اسرار ؟ "سلیم"
آرزوهای بشر دغدغه های ابدی ست
کز ازل مانده گرو در سبد بادعقیم؟!
قاسم پیرنظر
ماه خمیازه کشید
قطره ای آب چکید
آهو از جویی پرید
بانگ آورد خروس مژده نوید
خبر ای بی خبران صبح دمید!
خفته انگشت گزید
غنچه بی تاب شد و جامه درید
بلبل از راه رسید
شبنم افتاد ز سر شاخه ی بید
مار از لانه خزید
اسب آرام دوید
کوه بر خود لرزید
هم صدا نغمه ز هر سو پیچید...
و گُلی گفت بلند
لحظه ی دیدار رسید!
دشت پر همهمه گردید نکو
خسته از بند اسارت به وضو
خم شده ی ساقه ی نرگس لب جو
سنگ بر خاک جبین کرد فرو
زیر لب زمزمه گویان شده قو
و سپیدی ز سیاهی زده رو...
هم نفس با نفس باد صبا
نغمه خوان مست پرستو به هوا
قاصدک دست بر آورده دعا
شعله می تابد و پروانه رها
دم آلاله چه گرم است به هنگام دعا
و چه زیباست سحر وقت ملاقات خدا
علی کیهانی
آزرده دلی از چه برافروخته ای؟
چشمت به خداوند جهان دوخته ای؟
ترسَت بُکُش و دست به زانو بگذار
چشمت به همان باد که اندوخته ای
از ترسِ فنا میل به ماندن داری
خود را به توهمِ خوش آویخته ای
با مرگ عزیزان به تمنا منشین
بر روی جسد خاکِ فنا ریخته ای
احساسِ تو و ترس ز درد و ز فنا
از پیش به پوچی جهان باخته ای
(اسرار ازل را نه تو دانی و نه من)
اسرار ازل را ز چه رو ساخته ای؟
از مدعی حق تو گواهی بطلب
این سان تو ببین بر دهنش تاخته ای
از راز و معما و خدا آمده ای؟
بگذر ز دروغ، تو چو من یاخته ای
رضا حقی