من از بغضی فروخورده

من از بغضی فروخورده
من از آن سوی تردیدم

هر آنچه گفتی و گفتند
سکوتم را نبشنیدند

کلامی از گلو نامد
من از قلبم سخن گفتم

ز هر بیتم به تنهایی
تو گویی قوم سردی طرد
چو بنوشتم ترسیدند،

همه یک شب یکی گشتند
شبیه خط بطلانی میان زندگی و مرگ
حذر کردم از کل ام و از هر جز نومید ام


گلنار معینی

کرم بودم

کرم بودم
در حصارِ پارچه‌ای از فریب
پیله‌ای که دیوارهایش
از وعده‌های نرم دوخته شده بود.
آرزو؟
پرواز بود.
فهمیدنِ دلیلِ اینهمه بال،
اینهمه رنگِ پنهان.

باید می‌گسستم،
از تار و پودِ امنِ پوچ.
می‌خواستم
از این دشتِ خاکستری
به باغی برسم
که در آن،
معنای بال زدن را
نفس بکشم.


مینا صالحی

رها شدم.

رها شدم.
بال‌ها عطشِ هوا را چشیدند
و من،
از دشت به باغ،
از باغ به آفتاب،
رقصیدم.
سرگردانی‌ام، جستجویِ آینه بود.

اما پاییز،
نزدیک‌تر از انتظار آمد.
و زمستان...
نه مهربان بود، نه عجول.
یخ.
تمام شد.

در یک تپشِ یخ‌زده،
در یک لحظه‌ی انجمادِ مطلق.
زمان،
مثل بارشِ برفِ سنگین،
مرا پوشاند.
من
تبدیل شدم به مجسمه‌ای از سرما.
یک طرحِ نهایی.

مینا صالحی

به سرم هوای صبری‌ست که چون بهار باشد

به سرم هوای صبری‌ست که چون بهار باشد
که درونِ سینه چشمی ز زلالِ یار باشد

من و داغِ تشنگی‌ها و امیدِ بارشی دور
چه کنم اگر دلِ من به چنین قرار باشد

چو درختِ پیرِ خشکیده، امید در دلم زاد
که هنوز ریشه‌ی من به هوایِ کار باشد

چو نسیم بر گذر کرد و مرا نداد پیغام
به گمان دلِ صبوری‌ست اگر نثار باشد

همه کس به جویِ ظاهر طلبند آبِ معنی
من و چشمه‌ای نهفته که در غبار باشد

دلم از تبارِ آن مردِ قدیمِ پارسا بود
که به قطره‌ای قناعت، چو کوهسار باشد

به یقین رسید جانم که برندگانِ معنا
همه آن کسان باشند که صبرِ یار باشد

و به پای آن درختِ کهن ایستاده‌ام باز
که خدا هنوز شاید به انتظار باشد

نه ز بادِ تند ترسم، نه ز موجِ تیره‌ی دریا
که مرا چراغِ ایمان تو ره‌گذار باشد

به نظر مکن به ظاهر، که شکسته‌ام ز تقدیر
دلِ مؤمن از شکستش دگر استوار باشد

من و جویبارِ خلوت، من و سایه‌های تردید
که درونِ صبر، معنای تو اختیار باشد

چو بر آستانِ دریا بنشینم از تواضع
به کرانِ عشق، ساحل،دگر کنار باشد

به تو، دلگشا، نصیحت که اگر صبور مانی
به نگاهِ دوست، روزی دلت بهار باشد

علی حکمت اندیش

تو را در بیت بیتِ

تو را در بیت بیتِ
شعرهایم
تو را در لحظه ها
و روزهایم
تو را در اشکها
و خنده هایم
می نویسم
گره خوردی به عمقِ
تار و پودم
نشستی بر
دل و جان و وجودم
تو را با قطره های مهرم
می نویسم


سمیه کریمی درمنی