چه گویم از دل، چون دردهایم ماجرا دارد
چه شبها چشمهایم، گریههای بیصدا دارد
جوانی را ندادم دست پیری باز میدانم
بهار زندگانی زخم خود از آشنا دارد
میان خواب و بیداری ترا می بوسم اما عشق
میان وهم و اوهامم خبر از دل خدا دارد
تو را دیدم کنار او دو دستت را فشرده بود
به گوشم گفت واژهای، تو چشمانت خطا دارد
در آغوشم کشم شب را به یاد خاطرات تو
خبر آمد که معشوقی در آغوشش تو را دارد
که خورده سیب ممنوعه که تاوانش دلم داده؟
نگاهت میکنم گویا که چشمت صد حوا دارد
سمیرا مرادی
ای قطار آجرک های خاموش
بر ریل ملات های سیمانی
اکنون که دچار انسداد دیوارهای مجروح و عریانی
با تو به کجا میتوان گریخت ؟
در تو ایستگاهی می نوازد بی نجوا
ایستگاهی تاریخ را به سینه کوبیده
ایستگاهی به تماشای من
چشمک میزند با چشم دوربین مدار بسته ای بدوی
در مدرنیتی تاریخ گذشته
با تو به کجا میشود گریخت ؟
آنگاه که به جای او
اندوه تکیه بر صندلی زده
نور محبوس نبودن شده است
با تو به کجا باید گریخت ؟
ای ترک های تو در تو
بر اندام نارنجی و زبر مسکوت
آنگاه که به جای او
موزیک بی متن
سایه انداخته بر گوش جان
و تنهایی میتراود
از میان ترک ها و تراک ها
ای او
ای عشق بی من
ای محبوب خانه ی دور
ای همسفر
قطار بی تو به سوت پایان میاندیشد
آغاز را زمزمه کن
ساره صائب
ابرها در سکوت شناورند،
و شاخهای که هنوز بار زمستان را بر دوش دارد
به شعلهی کمنور خورشید
چنگ میزند
چنگی که هم رهایی است،
هم پیوند با زمین.
باد میآید و راهش را به هیچکس نمیگوید،
چیزی را با خود میبرد،
نه برای از دست دادن،
بلکه برای یادآوری:
بعضی صداها
فقط وقتی سکوت را میشکافی
پدیدار میشوند.
و همانجا که انتظار نداریم،
وجود
و نبودن
در هم میآمیزند.
آب، آرام و سرگردان،
در پیچ و خمهای پنهان زمین و زمان جاریست.
هر قطره
بخشی از چیزی را که نمیتوان نگه داشت
با خود میبرد،
و همزمان
آنچه میماند را بازتاب میدهد
سایهی بودن
در نبودن.
در همین جریان، حقیقتی سر برمیآورد:
عشق،
چیزی که بیرون بود
اکنون در سکوت خانه ی درون میرقصد؛
بیسر و صدا، بیطلب،
اما پر از لایهها و تضادها
هم شکستن است و هم چسباندن،
هم تاریکی است و هم نور.
دستهایم رهاست،
و آنچه میخواهم
خودش میآید
رهاییای که در چنگ زدن پیدا نمیشود.
در این رها کردن
درد و زیبایی گره خوردهاند،
سایه و نور، سکوت و صدا
همانطور که زندگی و مرگ
در هر لحظه
با هم همنشیناند.
و تنها کسی که میتواند بفهمد،
کسیست که با سایهها انس گرفته است،
کسی که میتواند در نبودن، بودن را ببیند،
و در سکوت، صدا را بشنود.
زهره ارشد