جهان،
چون آینهای ترکخورده،
خود را در هزار تصویرِ دروغ بازتاب میدهدو
چون معبدی از استخوان،
با ناقوسهای زنگزدهی جنون
به استقبالِ مرگ میرود
هر لبخند
چاقوییست که در دهانِ تاریخ پنهان شده و
هر واژه،
چون خنجری در دهانِ حقیقت
ریشهی معنا را میدَرَد
هر بوسه،
چون زهرِ مقدس
در رگهای عشق جاری میشودو
سایهها،
به شکلِ پرچمهای پوسیده
بر فرازِ گورها میرقصند
عشق،
چون پرندهای بیبال،
در قفسِ آیینهای فراموشی
به خاکستر بدل میشود و
مهر ....داد از بی مهری میطلبد
در این مراسمِ بیپایان
خاطرهها
چون شمعهای خاموش
تنها دودِ خویش را به آسمان میفرستند...
زمین،
چون دهانی بیدندان
خونِ خاطرهها را میمکد
و تاریخ،
به شکلِ هیولایی بیچشم
در آینهی پوسیدهی خویش
خود را میبلعد
خورشید،
به شکلِ مشعلِ کور،
بر فرازِ آسمانِ بیخدا میسوزد،
و ماه،
چون آیینهی خونآلود،
چهرهی فراموشی را بازتاب میدهد.
عُشاق
به صلیبِ آیینهای مسخشده
آویخته در هر تپش
ناقوسِ مرگِ خویش را مینوازند
و شهوت،
چون زنجیری از طلا و زهر
بر گردنِ فراموشی میدرخشد
ای انسان،
تو وارثِ گورهایی هستی
که در آنها،
فرشتهها با بالهای سوخته
به خاکستر بدل شدهاند و
شیطان،
با تاجی از استخوان
بر تختِ بیپایانِ سکوت نشسته است و
در این ضیافتِ سیاه،
براین جاودانگی میخندد...
مهرداد فرزامی فر
لمس دستان لطیف تو مرا
میبرد سمت خوشی ها
فراموشی خود
توبیابا من باش
که فقط اقلیمِ
بغلت ای زن اغواگر جان.........
روح مردانه ی نا آرامم
می کند رام به اَمنی بی غش
باز کن آغوشت
تا که آرام بگیرد جانم
ز تو ای جان جهان........
توبیا ......
باش و بمان
تا بیندازم این لنگر احساسم را
در دل ساحل امن نگهت
دوستت می دارم
موجِ این حس نجیب
کرده ویران همه ی صخره ی تنهایی من
جانجان.....
حضرت جان...
دوستت می دارم
دوستت می دارم
دوستت می دارم
حسین گودرزی
امشب از آنسوی ماه نیمه تمامم
فتیله ی شمع را روشن کردآسمانم
خمار خمار در این باز دشت
تابستان را بهانه افتاد
زیبا زیبا چشم بارانم
نم اشیانه ی پرنده
تن عریان زمین
در جوار رود ناآرامم
لطیف انگاشته شد
به مصاف خروشان
با زلالی اشک ابر
گریه ساخت حال پریشانم
قله ای پر از نفس شیرین
قاب چشمه ی مقدس
آفرینش حال لرزانم
در شبکده ای پر از شور
تاریکی برتن کشید
روی شن داغ صحرایم
فرهان احمدیان
گریزان از نوع واژه و گرامر
سخن های رقصان
بر روی لبان
بازگو کننده
هزار حرف نگفته
یک زبان ساده
پلی میان دلهای نیاز محبت
در هم می کوبد
دیوارهای سرد تنهایی
می رویاند بذر مهربانی و امید
در زمین خشک ناامیدی
از روز نخست
آدمی با آن سخن گفته
با آن عاشقی را آموخته
با آن هر دردی ، درمان گشته
و همچنان
با سکوت خود
به انسان عشق ورزیده
از ابتدا آرام بخش جان بوده
صفا بخش دلهای شکسته
چندی است در شگفت آنم
زنگار روح و جسم زخم خورده
را در واپسین لحظه
نابودی ، می زداید
کودکی با آفرینش شادی
تبسم بر لب می آورد
رفیقی با لبخند
مهر فراوان
بر دل می نشاند
پیرمردی با نشاط
کوهی از بار غصه فلک
را بر زمین می نهد
این نکته به غمزه آورم
هر آن کسی خندید
هزار درد غریبی در غربت
هزار غم در تنهایی روزگار
هزار دیده گریان
به پولی سیاه بفروشد
آن گنج لبخند
بی نیاز کند
هر مسکین مستمند را
حسین رسومی