ای شعله عشق عاشقان به جوشش، حسین(ع)

ای شعله عشق عاشقان به جوشش، حسین(ع)
بیگانه ز انس و جن گشته ز تو شرر، حسین(ع)

این بوی سیب است زباغ گلشن، حسین(ع)
هر دل شده مست زعطر دلبر، حسین(ع)

دریای عطش شکست با نور امید
شد ساقی دشت کربلا قمر، حسین(ع)


برخاک فتاده تنش از تیر و کین
جان‌ها همه واله ز لطف و ثمر، حسین(ع)

هر موج خروشد ز نام شاه دین
طوفان شود آرام، ز ذکر سرور، حسین(ع)

در وادی عشاق، شهیدان صفا
باشد همه افلاک، اسیر منظر، حسین(ع)

چون مهر فروزان، بود نام، حسین(ع)
بر دل بنشسته، ز شور و باور، حسین(ع)

ابوالقاسم میدانی

همانند چتری

همانند چتری
در کنح خانه دلتنگ بارانم
بی تو به شوق یک لحظه دیدار
بی وقفه میمانم
بر دوش خاطراتم هنوزم خیس تنهاییست
و چشمانم از اندوه دوری
سخت باران بارانی است...
تو آمدی
و جانم از آغوشت نفس گرفت.
جهان من به گرمی لبخندت چشمک زد.
بی تو تمام لحظه هایم سرد و بی روحند
با تو شکوفه ها دل آرام و مملو از نورند.
اما چه سود
از این همه عشق و تب و بی تابی
وقتی تویی و این دل
در حسرت به خواب میرود.
شبها صدای گامهایت
در گوشم آهسته می گرید.
دوری ات چون شراری خاموش
در شریان جان جا میکند
هر صبح بی حضورت از تاب آفتاب میترسم
وهر شب کنار خاطرت
از اوج اضطراب میترسم
ای کاش یکبار دیگر رد نگاهت را ببینم
من در غبار دوری تو
همچون غمی عمیق می نشینم ....؟


حسین رمضانی

این دنیای واهی چیست؟

این دنیای واهی چیست؟
که عمرم گذراست
عشقم در خفاست
می‌خواهم خوابی خفته
تابی تابناک
اندوهی غمناک
می‌خواهم مرگم را
تا در پل صراط گیرم
گلوی آنکسی را که
چنین ناکامم کرد
به این دنیا


احسان جان فشان

مثل من هیچ کسی واله و حیران تو نیست

مثل من هیچ کسی واله و حیران تو نیست
حیف شد این دل شوریده که مهمان تو نیست

سال‌ها عشق که دادم تو کمان زه کردی
حال این قلب پر از نیزه و پیکان تو نیست؟

شاعران قصد جمالات تو کردند ولی
بجز آزار و جفا داخل دیوان تو نیست


آنقَدَر خشک شدی، شاخه شکستی که دگر
خبر از نغمه‌ی بلبل سر بُستان تو نیست

چون که هر ابر و صبا را تو مزاحم خواندی
رقص باران و نم عشق در آبان تو نیست

مهدی فصیحی

تا آتشم در چشم تو، تا هست، می‌سوزانی‌ام

تا آتشم در چشم تو، تا هست، می‌سوزانی‌ام
بود و نبودم دست توست، آشوب این ویرانی‌ام
من تک درختی بی‌پناه، زیر نگاه اره‌ها
با بوسه‌های بی‌هوا، هر بار می‌ترسانی‌ام
از سایه‌ای در یادها، تا شعله‌ای در بادها
مانند موجی در هوا، محکوم سرگردانی‌ام
برخیز و بر بادم بده، تا آتش از خاکسترم
عریان کند دستی که با آن دست، می‌سوزانی‌ام
من بودنی سرتاسرم، خاک نهالی دیگرم
آنجا که در خاکسترم، با خاک می‌پوشانی‌ام


احمد قاسمی