در این دنیای زجرآور دلت بیمار میگردد
تمام راه های عاشقی دیوار میگردد
در اینجا نیک بودن جز بدی پاسخ ندارد پس
درختِ مهربانی بی گمان بی بار میگردد
در این ظلمت سرا که روشنی معنا نخواهد داشت!
نباشد نورِ امّیدی ، سحر ها تار میگردد
وفاداری نبینی نزد این مردم که در دنیا
علاقه یک زمان آغاز و بعد انکار میگردد
زمان عمر ما اندر گذر باشد ملالت بار
دریغا زندگانی بی ثمر تکرار میگردد
دگر باور ندارد قلبِ من بهبودِ دنیا را
ادامه دادن و ماندن ز آن دشوار میگردد
خداوندا در این باغی که خود آن را بنا کردی
تمام لاله ها دارد شبیهِ خار میگردد!
مرا بی دیدنِ آرامشم یک دم قضاوت کن
نمیدانی که هر شب اشکِ من بسیار میگردد
ماکان جعفری
ای که گفتی صبر کن ایام نیکو میشود
کرسی خاکت بزودی هم چو زیلو میشود
روز خوش هم خواهد آمد صبر بنما اندکی
نان خالی را به صبرم مرغ و تیهو میشود
گفتی این آب پیاله گر که گرم است این زمان
مهلتی ده تا عسل با شیر در جو میشود
نان گندم خواهد آمد مرغ بریان با چلو
تُخس گردد جام می راهی به هر سو میشود
دلبر سیمین تن و ابرو کمان و نیک رو
در رقابت دوبه یک نازِ بر و رو میشود
چون تفرق از رفیق طاس و کم مو گشته ای
این سر خالی بزودی تاک و پر مو میشود
دولتت گر بود عالی بعد عالی تر شود
گر نشد هم ناخدا محتاج جاشو میشود
صبرکردیم و ز صبر بنیادمان بر باد رفت
حال یغما میرود هر کس که هالو میشود
محمد مهدی سامی
به نسیم میمانی؛
خنک و لطیف و روحنوازی،
که بر جان میوزی
و خستگیِ روزگار را میزدایی
به پرنده میمانی؛
آزاد و رها و مغروری،
که در پهنهی بیانتهای آسمان
هیچ دیواری برای پرواز نمیشناسی
چون کوهی؛
استوار و باشکوهی،
که تندبادها در برابر صلابتت
زانو میزنند.
همچون جنگلی؛
سرسبز و تماشایی
گاه پرهیاهویی
گاه ساکت و مرموزی،
که گام نهادن در آن
آغاز سفر هیجان انگیزی
به درون ناشناختههاست
شبیه ساحلی؛
گرم و آرامی
پناهی برای طوفانزده ها،
چون آغوشی عاشقانه
برای دریانوردان خسته.
به دریا میمانی؛
گاه آرام و نوازشگری،
و گاه خروشان و طوفانی.
گیسوانت، تلاطم موجهای سیاه است
که دلیرترین ملوان را
در ژرفای خود میبلعد
چون جزیرهای؛
زیبا و رازآلود
بهشت پنهانی
در دل اقیانوس پهناور،
که شوق کشف
قلب را به تپش وا میدارد
همچون ماه؛
تابان، دل فریبی
که بر شبهای تاریک
پردهای نقرهای از امید میکشی
چون ستارهای؛
دور و دستنیافتنی،
اما درخشان،
در دل شب
که نگاه هر گمگشتهای را
به سوی آسمان میکشانی
همچون کیهانی؛
با هزاران کهکشان
هزاران منظومهی
پر رمز و راز
که در مدارت رقصانند
و تماشاگرانت مست زیبایی
سحرآمیز و فریبندهات
دهانشان از حیرت
باز مانده است
میثم علی شاه
به باغی پا نهادم کز بهارش آتش گل کرد
صبا از شاخه گل بوسه میچید و تغزّل کرد
زمین در رقص، بلبل در ترانه، رود در آواز
زمان از نغمه میافتاد و خورشید تغافل کرد
درختان سبز، دستی سوی بالا، مست و سرگردان
نسیم از سایهها نقشی ز زلف یار را گل کرد
چمن در شور میلرزید کز پرده در آمد ماه
نگارم آمد و عالم ز چشمش رنگ مَخمَل کرد
سهتاری داشت در آغوش چون بیدارترین رویا
زخمه زد، جان گرفت این خاک، رقص از ریگ حاصل کرد
لبش آواز میپاشید و چشمش جام میپرسید
جهان میسوخت و دل میخواست، عشق از لب تو سهل کرد
نگاهش باده میبارید، صد بلبل غزل میخواند
هوا را زخمهای بگرفت و دریا را تغزّل کرد
فروغی ریخت از چشمان او در جام خورشیدم
که فاضل گفت: برخیزید، عشق از نو تجمّل کرد
ابوفاضل اکبری