صبح بخیر هایت
مثل آفتاب کمحرف پاییزی ست؛
نرم میتابد.
بیآنکه چشم را برنجاند.
مثل نغمهی سماور خانهی پدری،
که وعدهی آرامش میدهد
و دل را مینشاند کنار لحظهای ناب.
هر بار که میگویی «صبح بخیر»
جهان از نو جیده میشود،
با رنگی روشنتر
و عطری شبیه شکوفهی بهارنارنج.
اصلاً صبح بخیرت
طعمی دارد
که هیچ قهوهای به آن نمیرسد…
شیرین عنایتی
ای طبیا درد ما گویا که درمانی ندارد
یا اگر دارد دگر یک راهِ آسانی ندارد
هیچ دارو در جهان پیدا نگردد بهر دردم
غیرِ دیدارش که آنهم دیگر امکامی ندارد
از فراقش روز شب ریزد ز چشمم مثل باران
درجهان کس همچومن چشمانِ گریانی ندارد
سوزم ازدردی بجان اُفتاده از هجرش که دانم
این چنین دردی به دنیا هیچ ، انسانی ندارد
از جفا ما را ز هجرانش چنان بنموده بیمار
در جهان بینم علاجش راهِ چندانی ندارد
عاقبت بشکسته قلبم را چنان از بی وفایی
همچو من بشکسته قلبی هیچ دورانی ندارد
درد بی درمان ما دیگر ندارد راهِ درمان
حسرتا دردم در این عالم که پایانی ندارد
ای که بودی همدمم در روز شبها نازنینا
بین چه کردی با (خزان) جز قلبِ نالانی ندارد
علی اصغر تقی پور تمیجانی
از خودم راضی بمانم، بیخودم تنها بمانم
هرچه هستم، هر که هستم، با وجودی دگر هستم
از نگاهی عاشقانه، از برایی عارفانه
میپرستم کودکانه، از برایِ شُکرانه
از افق بنگر به بنده، در توانم بین چه هستم
مرحبا گویم به دامن، مرحبا بینم نگاهم
از برایت چه بگویم؟ در نگاهت چه ببینم؟
که دگر رفته از یاد، آن نگاه با نگاهت
آن نگاه با من نماند، میرود از خاطراتم
موجها را میبرم من، بر کِنارِ ابر برهم
ابرها را بر سرِ کوه، مینگارم بارانم
میبارم، گِریانم، بر سرِ یاری نشانم
من نه آن دُرِّ گرانم، من همانم کِه بمانم
هَک شده در لحظههایِ عمقِ شادِ دوستانم
من در شادی که بستم، از دری دیگر گُسَستم
رفتم از دوری ببینم، کِه چه هستم، مَن که هستم
نرگس اسماعیلی
نامهای آمد، بیصوت، بیخبر، بیدرنگ
گفته بودی ساده، اما حرفهایت بس قشــــنگ
در افق، دنیا تهی شد در سکوتی بیکران
سایهی یک وعده برخاست در میـــان آسمــــان
بادِ بیسِمتِ ظُهور، از لابهلای استخوان
اربعین آمد به ظاهر، موسمِ راهِ سفــــــر
عهد ما تازه شد آن روز، نه در ریگ و حرَم
در گذرگاهِ رمیدنهای دل از جسم و جــــــــان
هر قدم از ما برآمد، حلقهای در آن طواف
صفحهای دیگر زِ دفترهای اسرارِ نهـــــــان
دیدار، نه در تقویمِ خاک و نه درین چرخِ جهان
در حقیقت، صورتی بود، در تماشایِ عیــــــان
خویش را دیدی، ولی در جامِ نوری دگــــــر
سالها او را طلب کردی، ز هر سو، بیامــــــان
آنچه میپنداشتی «دیگری» در انتـــــــها
مبدأ و مَقصَد یکی شد، در مدارِ بیزمــــــــان
نرگس اسماعیلی
خطاب
گویمش
آن به ظاهر
همنشینم را
چرا که
جسارتش
دستُ دلوازی
به همراه دارد
در قضاوتم
مجالش
که بیاید
جبران کند
برایش،
ایزد یزدانم
پوران گشولی