انسانِ امروز،

انسانِ امروز،
ماهی‌ست در تورِ نورها
که نفس‌هایش را به صفحه‌ها می‌فروشد.
چشمانش دو پنجره‌ست رو به دنیاهای بیشمار،
اما دلش کلبه‌ای تنهاست.

اما فردا...
کودکی را می‌بینم
که در باغچه‌ی شهری سیمانی،
دست‌های کوچکش را در خاک می‌کند
و به جای سیم خاردار،
دانه‌های مهربانی می‌کارد.

مادربزرگی زیر آفتاب
برای نوه‌اش قصه می‌گوید،
و کلمات از لب‌هایش
چون پروانه‌هایی به پرواز درمی‌آیند.

مردی در ایستگاه اتوبوس
چترش را با غریبه‌ای قسمت می‌کند،
و قطرات باران
بر دوش هر دو
یکسان می‌بارد.

فردا نزدیک است...
همان‌جا که دست‌های ما
به جای سلاح،
درو می‌کند
خوشه‌های امید را.

پایان،
اگر باور کنی
که می‌شود
روی بلندی‌ترین آسمان‌خراش
درخت کاشت،
آنگاه فردا
همین امروز است.


مریم نقی پور خانه سر

همه جا بازار گرمِ ناز و نیرنگ است و بس

همه جا بازار گرمِ ناز و نیرنگ است و بس
چهره‌ها چون آفتاب و دل چو شب تنگ است و بس

هرکه لب بگشاید از عشق،شیر شیرین می‌شود
لیک در دل زهر دارد، حرفِ دل سنگ است و بس

عشق را آذین زدند، آینه شد با نقاب
ساده‌دل، رسوای هر سو، مرده و دلتنگ است و بس

خانه‌ها آیینه‌کاری، چشم‌ها پر زرق و برق
هر که را جویی، نقابی بر رخ آونگ است و بس

هرکه درویشی کند، با ژست و ژورنال و عکس
هرکه ساغر در کف آرد، صرفِ نیرنگ است و بس

کاش می‌شد پاک بود، آن‌چنان کز قطره هم
روشنی آید، نه وانمودی که بی‌رنگ است و بس


ابوفاضل اکبری

سکوت

اولین حرفِ دانستن
نه صداست ،
سایه‌ای‌ست
که از سکوت می‌گذرد.


دکتر محمد گروکان