سخنی نمیزند دل، به سکوتِ خویش خسته
که درونِ سینه دارد، نفسی زِ دردِ بسته
نه غمیست ساده در دل، نه قرار در کنارش
همه آتشیست پنهان، که به خاکِ غم نشسته
چه سکوتِ سرد و سنگین، چه درونِ پرصدایی
که به نامِ صبر، در خود، نفسِ جنون گرفته
دلِ خستهاش چه گوید، که زبان نمانده دیگر
همه حرفها شکسته، به گلویِ درد رسته
زِ فغانِ بیصدا شد، شبِ عمرِ او شکسته
چه چراغها فرو مُرد، به غمِ دلِ گسسته
نه به ناله گفت دردش، نه به شعرِ دل شکایت
که غمش به شوق پیوست، و صدایِ او نهفته
به نسیمِ عشق شاید، که دوباره جان بگیرد
دلِ آن سکوتِ خسته، که زِ دردها گذشته
نه نسیم میتواند، ببرد غبارِ اندوه
نه زمان تواند آید، به شفایِ دردِ خسته
دلِ بیصدایِ عاشق، زِ فغان گذشته امشب
به غبارِ درد پیوست، و نفس به اشکِ گفته
به سکوت دلگشا گفت، شب از نگاه رفته
که صدایِ عشق گم شد، به غبارِ عمرِ خفته
علی حکمت اندیش
عاشقم و بی تو بگو چون زیم
گر که نخواهی تو مرا ، من نیم
آمدی و دم ز جدایی زدی
سوخت مرا آتش تنهائیم
گر چه فراموش تو بودم ولی
آمده ام با همه دلتنگیم
در بگشا ساز و طرب پیشه کن
آمده ام ، در دو سه فرسنگی ام
عقلم شده از دست چو دیوانه ای
آمده ام ، تا بنمایی کیم
آتشم و از دل و جان خواهمت
آب بپاشی سر بی تا بیم
مرده ام از هجر تو اینک بیا
تا بدمی بر بدن فانیم
تا به دلم شوق پریدن دهی
عاشق آن لحظه ی روحانیم
عشق تو بنمود مرا زنده چون
هر چه مرا هست تویی ، من نیم
پیش طبیبان نروم تا ابد
کن تو دوا محنت و بیماریم
در غم تو، ای تو مرا آب خضر
سیل شو د دیده ی بارانی ام
کشتی ی نوحت ، بگذشت از خطر
چاره نما چاره ی ویرانی ام
بر سر او ،سر بنهاد م ملول
چاره کنم ،گریه ی پنهانی ام
بی تو در این موج خروشان شب
قایق بشکسته ی مردابی ام
آمده ام تا که مرادم دهی
سوی سلامت تو بگردانیم
نادر خدابنده لویی
دل سیر از دیدار نرگس چشمان ِ مستِ دلدار نشد
از اکسیر نگاهت هم هیچ جوان پیر در این دار نشد
یاقوت لعل لبت را به بازار بردم
از بس که گران بود کسی خریدار نشد
ناز و کرشمه کم کن ای نگار نازنین
چون تو بسی آمدند و هیچکسی ماندگار نشد
این نهال عشقی که تو در دل ما کاشتی
عاقبت خشکید و ثمردار نشد
همتی کن و ما را ز طوفان عشقت وارهان
هیچ کشتی رهسپار ساحل آرام بی ناخدا و سکاندار نشد
از فراقت دل درمانده و بیمار شد
بی تو هیچ دارویی درمان این دل بیمار نشد
قصه ی دلدادگی و عاشقی تو چه عجیب است !
از لیلی و مجنون بپرس عاقبت کار چه شد؟
احمد پویان فر
دلتنگ ما هم می شوی یکبار خواهی دید
طی می شود این گرمی بازار خواهی دید
در جاده های لعنتی حرف از خوشیها نیست
طی می شود این راه لاکردار خواهی دید
وقتی تمام سرخوشی ها رفتنی هستند
غم می شود در سینه ات آوار خواهی دید
دار مکافاتست اگر دنیای بی مهری...
فرجام کار خویش را هربار خواهی دید
از یاد خود بردی ولی بغض گلو گیری
هی میشود در سینه ات تکرار خواهی دید
در خاطرات رفته از یادت چه می ماند!
جز قاب عکس و سینه دیوار؟ خواهی دید
گوشت بدهکار سخن هایم نبود ...اما
زل می زنی در دفتر اشعار خواهی دید
اینجا مجال گفتن بعضی سخن ها نیست
ناگفته هایم ولی بسیار خواهی دید
علی معصومی