سایه‌ها در راه

سایه‌ها در راه

ابرها
از بامِ شهر می‌لغزند
چونان فکرهایی خسته
در ذهنِ عصر

چراغ‌ها
در چشمِ خیابان می‌رویند
و باد
بر شانه‌ی پلاستیکِ رهاشده
می‌گرید

کودکی
در گودالِ نور
به دنبالِ صدای خود می‌گردد
اما صدا
از لایِ دیوارِ سیمانی
بیرون نمی‌آید.

مغازه‌دار
لبخندِ مانده از صبح را
در آینه می‌پوشد

پرنده‌ای
که از قفس جا مانده
در قابِ پنجره
خواب می‌بیند

در این شهر
سایه‌ها
زودتر از آدم‌ها
به خانه برمی‌گردند


الا شریفیان

گر لاله ی خونین لبِ زیبای کُنونیم

گر لاله ی خونین لبِ زیبای کُنونیم
روییده از آغوش دل غرقه ی خونیم

سرتاسر این دشت جنون را بنِگر خوب
یک لاله از این بیشه ی درگیر جنونیم

آلاله بچین! دم کن و از ما بگُذر زود
زخمی شده ی سخت‌ترین سنگِ شگونیم

ما‌را تو به‌گلدان نبر ای‌ دوست که جز آه
عطری ندهیم افشره ی سینه ی خونیم

بگذار در این دشت بمیریم و بپوسیم
وابسته ی خون بوده و گلبرگِ نگونیم

از سردترین خاک زمین شعله گرفتیم
کی در بغلت از شبِ این دشت مصونیم

ما را بکَنی یا بکَنی لاله ی نو را
سودی نبری زخمی ی یکدسته قشونیم

دیدار ندارد گلِ پرپر شده از عشق
وقتی که خم از آتشِ احوالِ درونیم

آشفته‌ی یاریم و کمان‌ گشته‌ی‌ عشقیم
سرخورده ی طوفان و نگهدار ستونیم



میثم علی یزدی

منتظر آمدنت هستم

منتظر آمدنت هستم
و روزی که برسی،
جهان را روشن می‌کنم
ماه می‌شوم
و از دور تماشایت می‌کنم

طیبه ایرانیان

تقدیمی به مناسبت سالروز تولد نیما یوشیج

تقدیمی به مناسبت سالروز تولد نیما یوشیج

«تو را من چشم در راهم
شباهنگام» که می‌خوابد
صدای رود در دامان کوهستان

تو را من چشم در راهم
که می‌پیچد به هر کوچه
طنین پای باد آسان

در آن لحظه که می‌سوزد
چراغی دور در ایوان

که می بارد
ز ابر تیره وتاریک
نشان ناله‌ی باران

تو را من چشم در راهم
به هر سو می‌رود فکرم
به هر سو می‌کشد جانم

که می‌لرزد دل تنها
به یاد خنده‌ی پنهان

که می‌گیرد مرا در خویش
سکوت سرد این سامان

که می‌خواند مرا از دور
صدای مرغ، بی‌پایان

تو را من چشم در راهم
که می‌تابد به روی من
چراغ ماه در میدان

که می‌گیرد مرا در خواب
خیال روشن جانان

که می‌بارد به بام کاه
صدای وارش گیلان

تو را من چشم در راهم
که می‌پیچد به هر کوچه
نسیم خیس شب هنگام

که می‌خوابد کنارِ رود
صدای مرغ شالیزار

که می‌تابد ز پشت مه
چراغ ماه جنگل‌زار


که می‌گیرد مرا در خویش
صدای موج دریاوخاطر لرزان

تو را من چشم در راهم
که باز می‌لرزد دل تنها
به بوی سبز باغ چای‌ لاهیجان

که می‌خواند مرا از دور
صدای گاو در آغل‌ها

که می‌رقصد به روی خاک
گل نارنج باران‌خور

تو را من چشم در راهم
که می‌گیرد مرا در خواب
خیال مه به کوهستان

تو را من چشم در راهم
که می‌بارد زسوی آسمان هرشب
صدای گریه‌ی باران


محمدرضا گلی احمدگورابی

رودی درون من

رودی درون من

هر نفس،

تکه‌ای از شوقی

که به مقصد نمی‌رسد

نگاه تو

بر شب مثل انفجار صبحی

که از تولد خود می گریزد

عشق، نه آتش

سایه‌ای است

که دیوارها را می‌بلعد

و بر دل من

چکه می‌کند

مثل بارانی که نمی‌خواهد شنیده شود

نسیم،

بوی تو را آورد

اما گفت:

زندگی بی‌تو

تمرین مرگ

وتکرار مرگ است

مرگی که هر روز

لباس تازه می‌پوشد

و نام تازه می‌گیرد

ماه،

بر شانه‌ی شب خم شد

اما روشنایی در چشم من

از خنده‌ی تو بود

نه از نور

نه از آسمان

گفتم:

دل بی‌طاقت و

عشق، راز است

هیچ‌کس باور نکرد

حتی تو، که می‌دانستی

و سکوت کردی

دست‌هایم خسته‌اند

از جست‌وجوی سایه‌ای

که هر جا رفتم

به قامت دیگری بدل شد

به چهره‌ای که من نبودم

کلمات در سینه‌ام می‌جوشند

اما هر بار که می‌افتند

تکرار می‌شوند

مثل سنگی در چاه

که هیچ‌کس صدای آن را نمی‌شنود

و هیچ‌کس نمی‌خواهد بشنود

بوسه‌ای بر غبار خاطرات تو

پاداش نبود

تمرین عزاداری بود

تمرین عمر بی‌پایان زاری

تمرین فراموشی که هرگز نمی‌آید

در آیینه نگاه کردم

چهره‌ی تو بود

نه من

نه دیگری

فقط تو

که در جان من

سرآمد بی ادعای آیینه‌ها شدی

محمدرضا گلی احمدگورابی