به وقت سحر دیدم شیخی گم کرده راهِ خویش

به وقت سحر دیدم شیخی گم کرده راهِ خویش
بجای مسجد گرفته راه ِ میخانه در پیش

گفتم شیخا این راه ِ باده خواران و میگساران است
ره مسجد راه عابدان و زاهدان است

گفت میدانم ، از زهد و ریا خسته شدم
به صفای می ومیخانه دلبسته شدم

هر چه بیشتر وعظ کردم کمتر دیدم دور خویش
خیل یاران ومستان در میخانه بینم با چشم خویش

در خرابات مغان باشد همه نور خدا
نیست چنین نوری در منبر و صومعه و خانقاه

گفتم نمی ترسی دیگر واعظان تو را تکفیر کنند
عاقبت تو را به کفر و الحاد تعبیر کنند؟

گفت در مکتب عاشقان کفر همه دین منست
می و می پرستی همه آیین منست!

از خطابه و وعظ ندیدم در چهره کس شادی و شوری
یک جرعه ی می لبریز‌ کند مرا از هر شور و شعوری


احمد پویان فر

بـــــه باغ ما که همیشه بهار، پر گل نیست

بـــــه باغ ما که همیشه بهار، پر گل نیست
نماد بخشش و شادی ، همیشه سنبل نیست

نشد هوا به لطافت، چو آب جویی خوش
سحر لطافت سرما بــــــه کام بلبل نیست

بهار بــــــاغ وطن زود مـــــی شود سپری
همیشه مست و معطر، ولی ز الکل نیست

زمانه مــــــــــی گذرد زود مثل تندر و باد
و حرمتی که بــــه مویت نهند قابل نیست

چو نیم قرن سپری شد ندیده ام دهه ای
کـه خنده بر لب کس بشکفد، تمایل نیست

کـــــــه دیده این همه تاراج در نظام فلک؟
چشیده جور زمانرا همان کــه اُمُل نیست؟

بــــــــــه جور و رنج بشر گریه بـــاید کرد
کــــه این عذاب کشیدن ره تعامل نیست

سعادتی نبرد هـــر کــــــــه می کند ستمی
به چاه کنده مَیافتی که جز تجاهل نیست

سعادت کریمی

خاموش کردم شمع دل را، تا نسوزی در میان

خاموش کردم شمع دل را، تا نسوزی در میان
خود سوختم در سایه‌ ات، بی آنکه باشی همزبان

در آتش عشقت نشستم، بی‌ گله، بی‌ ادعا
دل را نهادم بر زمین، جان را سپردم آسمان

گفتم: «تو نوری، من غبارم، رهگذر در کوی تو»
گفتی: «اگر خود را نبینی، میرسی تا بی نشان»

چشمم به راهت مانده شبها، دل به نجوای دعا
هر ذرّه ام در جست‌ و جویت، هر نفس در امتحان

باشد که بینم خنده‌ ات، آن غمزه‌ ی پر راز و ناز
خاموشی‌ ام گردد سخن، شب بشکفد با کهکشان

در چشم شب، مهتاب شد آن سایه‌ ی لبخند جان
دل گفت: «اینک، خویش من، نور یقین بیگمان»

دل چون نسیم صبح شد، از تیرگی شد در امان
چشمم پر از آیینه گشت، جانم رها از این جهان

در من طلوعی رخ نمود، بی‌ نام و بی‌ نقش و نشان
نه از زبانم گفتنی، نه در نگاهم دیدگان

رفتم درون خویشتن، بی‌ نام و بی نقش و صدا
دل گفت: «اینک وقت وصل، جان شد ز شوقش بیکران»

مصطفی نجفی راد

قلمی بردار و چیزی بنویس

قلمی بردار و چیزی بنویس
حتی اگر شده باشد
در نهایت سادگی جمله
یک حرف تازه بزن
بگذار رد پای نوشته هایت
در افسانه ها به جا بماند
جهان تغییر میکند
آدمها تغییر میکنند
اما نوشته های سخت
حک بر سنگ است
که به جا می ماند
بنویس
حتی شده
از لطافت قطره های باران
از شاخ و برگ خیس درختان
از روح سرگردان شاعران
چیزی بنویس
بگذار تا در اقیانوس
نگاه تو غرق باشم
بگذار در عطر موهای تو
در گلستان مست باشم
بگذار به تابش نور
نگاه تو محو باشم
بگذار در صفحات کتاب
عاشقانه ات درج باشم
بگذار به آغوش مهربان
دستان تو گرم باشم

علی ابرم

باز با عشق تو دل ، شوقِ سُرایش دارد

بِسم‌الله الرّحمن الرّحیم

باز با عشق تو دل ، شوقِ سُرایش دارد
قلمم‌ ، رقص کنان ، شورِ نگارش دارد
باز هم تیرِ نگاهت به هدف خورد آری
قلبِ زخمی شده از عشق تو ارزش دارد
وصلِ معشوق در اَذهانِ هوس بازان چیست؟؟
ماجراییست که تا بوسه زدن کِش دارد

آمد از کوچه یِ الهام‌ ندایی روشن

عاشق آن است که شب، شوقِ نیایش دارد
می رِسد مژده که ای دوست مبارک بادا
دلِ معشوق به تو میل و گرایش دارد


علی باقری