من آبستن یک شکوفه ام

دست های تو از رطوبت کدام موسم باران است؟
که چنین تن پژمرده ام را فرا می گیرد،
و مرا سبز می نماید.
جویبار با تو زمزمه دارد
می خواهم از تو سرشار باشم
دستانم را پر کنم از تو
دست های تو پایان قشنگی دارد
تو به اندازه ی یک باغ
به بهار نزدیک تری

من آبستن یک شکوفه ام
و از تو آغاز می شوم
تلاوت کن مرا
تا سر آغاز یک بهار باشم.


رضا غریبی

نشسته چند پروانه چو سنجاقی به گیسویش

نشسته چند پروانه چو سنجاقی به گیسویش
همان دختر که می‌خواند مرا با چشم آهویش

چو سرو سبز قامت دامنی چین دار پوشیده
از آن سبزینه‌ی چشم‌ش بگویم یا که ابرویش

به ساز باد می‌رقصد به رقص برگ می‌خندد
ندارم اختیار دل، نگاهم مسخ جادویش

مرا دیوانه کرده برده هوش از عقل من، آری
زمانی که به گوشم می‌رسد زنگ النگویش

چو گندم زار می‌تابد نگاهش آنچنان زیبا
که گویی نور خورشیدی بتابد از برو رویش

به رنگ سرخی آلو لبانش آتشی دارند
دلم در حسرت کامی از آن لب‌های آلویش

اگر گنجشک بودم یا قناری بی گمان هروز
چنان سرمست و عاشق می نشستم روی بازویش

ولی افسوس او چون دختر شاه است و من رایت
میان قصه‌ ها تنها، نشستم من به پهلویش

بجز این قلب عاشق، چشم بارانی، ندارم هیچ
ولی ارباب دارد اسم و رسمی برق چاقویش

به درمانم نکوشید و به کام شاه من نوشید
گمان دارم که دل بسته، کنون بر باغ گردویش


در این صحرا خدا داند پریشان کرده قلبم را
از آن وقتی که اربابم گلم را کرده بانویش

علی اصغرمرادی

روز و شب لعنت به این اندوهِ بی پایان من

روز و شب لعنت به این اندوهِ بی پایان من
دور کن این درد را وقتی تویی درمان من

خلوتی تاریک دارم بعد تو در زندگی
باش تا غمگین نباشد خانه‌ی ویران من


گریه‌هایم اندکی پایان نخواهد داشت نه
قصه‌ای دلگیر دارد چشمِ پر باران من

ساحلی پر عشق را آخر گرفتی از دلم
تا که با امواجِ غم بدتر شود طوفان من

داغِ دوری را شبی از من جدا کن ای عزیز
مثل آتش می‌شود این عاشقی بر جان من


این اسیری را کمی احساس کن در شاعرت
راهِ آزادی ندارد تا ابد زندان من

مهدی ملکی

روز و شب در وصف چشمانت غزل باید نوشت

روز و شب در وصف چشمانت غزل باید نوشت
شعر را با ناز تو همچون عسل باید نوشت

بس دوچندان کرده‌ای در روزگارم عشق را
از تو و از بوسه یا حتی بغل باید نوشت

تا ابد باید مثالت زد که بی عیبی چنین
باز از زیبایی‌ات صدها مَثَل باید نوشت

چشمِ نازت سرنوشتی سخت را نابود کرد
بی گمان هر مشکلی را با تو حل باید نوشت


بودنت باید که در اشعار من باشد هنوز
روز و شب در وصف چشمانت غزل باید نوشت

مهدی ملکی

یازهرا س

دل از غم تو، فاطمه، در سینه می‌سوزد
این خانه بی‌تو، در غمت، آیینه می‌سوزد

در کوچه‌ها هنوز صدایِ غبارِ درد
با هر نسیمِ خاطره، بی‌کینه می‌سوزد

یک در شکست و قلبِ زمین زخمِ تازه دید
حیدر کنارِ تربتِ غمگینه می‌سوزد

پهلویِ مهرِ عالمِ امکان شکست و رفت
افلاک در مصیبتِ دیرینه می‌سوزد

بعد از تو، مهربانی از این خانه کوچ کرد
چشمِ حسن، به غربتِ آدینه می‌سوزد

زهرا، پس از تو هر سحرِ آفتاب‌گون
در انتظارِ آمدنت، سینه می‌سوزد

پنهان میانِ خاک، بهاری نهفته است
هر سال با بهار، همین سینه می‌سوزد


علی مرتضی موحدی