از آسمان من ای اختر پگاه

از آسمان من ای اختر پگاه
مرو
به قهروتهر مکن روزمن سیاه
مرو

مراچو موی پریشان خود‌‌ به
شانه بکش
مکن به بغض‌و پریشانی ام
تباه مرو

نشسته مه به‌تماشا
بمان که تا باشد
به عیش بین من‌ و تو
شبی گواه مرو

روا مدار رقیبم ز سر
بر اندازد
به شوقِ رفتن‌تو پیش‌من
کلاه مرو

بمان به حرمت اندوه خفته
در نگهم
بساط عیش حریفان
مکن براه مرو

به پیش مردمِ مردم
مخواه رسوایم
هماره چشم بدوزم به
پیچ‌ راه‌ مرو


علی مولایی

روزهایم همه در وهمِ تأمل بگذشت

روزهایم همه در وهمِ تأمل بگذشت
فکر هرروز و شبم گِرد به آینده گذشت

چونکه رنجش زِ تنم تاب ربود و رمقی
رستم از بارِ چنین محنتِ بی‌گاه گذشت

روزهایی که ز غم درد مرا می شکفد
از یقین نیز به حیرانی بی می بگذشت

بگذر از نام و نشان، کاین همه افسانه گذشت
رنج هر روز و شبان را به چنین از که گذشت ؟


پرهام فتحی هفشجانی

دوست داشتنت

دوست داشتنت
از آن شب بود،
که ستاره‌ها به نام تو در چشمم افتادند.
تو آمدی،
و تاریکی از شانه‌هام فرو ریخت
چون غباری که از یادِ جهان می‌رود.
دلم،
پناهِ قدم‌هایت شد،
و هر تپش،
نامِ تو را به یاد می‌آورد.
تو را که دیدم،
جهان دوباره آغاز شد؛
نور
از نگاهت قد کشید،
و من،
در امتدادِ آن سپیدی،
خودم را از نو یافتم.



سیدحسن نبی پور

برگرد و بخوان

برگرد و بخوان
دوباره زمان
دوباره مکان

برگرد و بخوان
دوباره دوران عاشقان
دوباره نیایش عابدان

برگرد و بخوان
دوباره اندیشه نوآن
دوباره رنگ آسمان

برگرد و بخوان
دوباره شعری از عارفان
دوباره عاشقی نو بر عاشقان

برگرد و بخوان
سخن رنگ به رنگ فیلسوفان
سطری پر از پرسمان
بی پاسخ رها در زمان

برگرد و بخوان
برگی از دفتر رنج دوران
اشک چشم رنجوران
سرزمینی بی عهد و پیمان

برگرد و بخوان
چرایی ز بت پرستان
گنجی و کلیدی نزد پریان
دیوانی نگهبان این حوریان
دروج دیو دیوان
آز نشسته بر منبر ایشان

برگرد و بخوان
ناله بی مادران
پس زمین لرزان
پشت سیلاب شرارت باران
زجه بی پدران
پس جنگ جنگاوران
پشت رحیل آزادی نام آوران

برگرد و بخوان
درسی دوباره از بوستان
شیرینی از عطر گلستان
برگی بچین از هر باغستان
دل ببند بدل حافظان

لران و کردان و آذربایجان
از سیستان و بلوچان
بگرد و بگردان
برگردان
به خطه خراسان
به ایران
به مهد اسپنتمان

بخوان دوباره داستان راستی و راستان


سایه سیرنگ

خسته‌ام؛ از تیک‌تاک ساعتی که مدام نبودنت را

خسته‌ام؛ از تیک‌تاک ساعتی که مدام نبودنت را
به رخم می‌کشد...
از روزهایی که بی‌رحمانه غروب می‌کنند و به شب می‌رسند،
و صبح‌هایی که بدون لبخندت جان ندارند.

دلم هنوز میان ثانیه‌ها جا مانده،
همان‌جا که چشمانت آخرین «دوستت دارم» را گفت و رفت...
و من ماندم، با یادبود زخمی
که با آخرین نگاهت برایم به یادگار ماند.


باران ذبیحی