بجز دیوار و دیوار و نبودِ در چه چیزی هست؟
بجز کوبیدنِ پاهای این افسر چه چیزی هست؟
درون سردیِ دیوار، دنبال امیدی گرم...
بجز مردن برای حفظ این باور چه چیزی هست؟
کدامین ماه خورشیدی مرا از عطسه پر کرده؟
بجز آن اوج پاییزی... بجز آذر چه چیزی هست؟
همین دیروز دیوار کنارم سوی من آمد
برای کشتنم بوده! جز این دیگر چه چیزی هست؟
نگو مجنون شدی راوی که من با گوش خود دیدم
یکی فریاد زد مادر... ولی مادر چه چیزی هست؟!
که من از اول خلقت در این دیوار محبوسم
بگو از پشت دیوارم، بگو آن ور چه چیزی هست؟!
ولی از آسمان بگذر که اینجا سقف من شیشه است
بگو از بعد آبیها که آبیتر چه چیزی هست؟!
یکی آمد به روی سقف زندان برگهای چسباند
به رویش خط یک جوهر، و آن جوهر چه چیزی هست؟:
«فلک را سقف بشکافیم و*» افسر باقیش را کند
خدا داند که در باقی آن دفتر چه چیزی هست
که افسر بعد یک روز از نشستن پای آن برگه
فقط مینالد او: «ساغر*» ولی ساغر چه چیزی هست؟
چرا با گفتن این اسم کل سقف میلرزد؟
ترک انداخت سرتاسر در این خنجر چه چیزی هست؟
در اینجا راوی شعرم به چشمش اشک جاری شد...
و کمکم داشت میفهمید، چشم تر چه چیزی هست
که بوی خستهی آذر ترکها را کناری زد
پسر از عطر آن پُر تا، بفهمد پَر چه چیزی هست
بکوبد عطسه و بعدش بریزد سقف سرتاسر
دو پایش داشت میفهمید شورشگر چه چیزی هست...
عرشیا قنبری
تو عاشق بودی و ای کاش، منم انکار میکردم
همان کاری که خود کردی، بدش تکرار میکردم
خیانت خلف وعده، قهوه ای دور از نگاه من
منم با عشق تو هر روز، به شدت کار میکردم
زبانم لال و چشمم کور، چنین روزی نمی دیدم
چه شب هایی که در خوابم، تو را دیدار میکردم
تو با من بودی و ای کاش، تمام روح من بودی
که در آغوش من هر شب، سحر بیدار میکردم
ولی رفتی و دل کندی، نبودی تا ببینی من
کمر خم کردم از دردت، به مرگ اصرار میکردم
چه زیبا بود رفتارت، اگر با ما مدارا بود
مسیر عقل و دل را، من خودم هموار میکردم
تو دنیای منی ای کاش، فقط رویای من بودی
که با مه روی خوش خویی، تو را من تار میکردم
غزل میگفتم اندوهت، نشیند بر رخ یاری
که سقف خانه را من، بر سرت آوار میکردم
ولی دل مانده درگیرت، نگاهم بند زنجیرت
نفس شد بد زمین گیرت، ببین اقرار میکردم
نفس خوجه
من از درد تو جانا دردمندم
به جور زلف تو اندرکمندم
زتو بگرفته ام من بوسه یک بار
به جرمش گشته ام عمری گرفتار
نه ازاد می کنی مارا ازین جرم
نه حاشا می کنی هرجا به هر فرم
کنون در غربتم باور نداری
کنم از دوریت هر لحظه زاری
بتو هرگز نکردم بی وفایی
فراموشم مکن گرچه جدایی
نیفتاده زپا از دست گردون
بیا دیدارمن ای یار مجنون
تو دانی حسرت و حسرت کشیدن
چقدر سخت است از بازار خریدن
ولی من بر بهای جان خریدم
که ان هم بر سر ایمان خریدم
دلی که ارزوهایش چو دریاست
مدام اندر درونش موج بر پاست
قاسم بهزادپور