شب‌های بی‌تو

شب‌های بی‌تو
می‌سوزم
در تمرینِ لمسِ هوا،
که شکلِ تو را
به یاد دارد.
ماه،
قوسِ لبانت را
از لبِ رود می‌نوشد
و من
در سایه‌ی بازِ پنجره
آغوش می‌کشم

به خواب.

سیدحسن نبی پور

از نگاهت گذشتم،

از نگاهت گذشتم،
زمین لغزید
و در چالِ خنده‌ات
گم شدم.

سیدحسن نبی پور

خطاهایی نمودم من ، چه در ظاهر چه پنهانی

خطاهایی نمودم من ، چه در ظاهر چه پنهانی
ندانستم که کردارم کَشَد ما را به ویرانی

نمودم کار هایی را ، ز غفلت من در این دنیا
جفا ها کرده ام بر خود ، مدام از رویِ نادانی

فریبم داده اهریمن ، ز بس بنموده اغفالم
چو بر گشتم ز راهِِ حق ، فتادم دامِ شیطانی

گهی درخنده می گریم ، دمی درگریه میخندم
چنان دیوانه ای دارد ، که حالی در پریشانی

به هرسازی که شیطان زد،نمودم رقصِ آنسازش
شدم عاصی ز نادانی ، ندارم راهِِ جبرامی

عمل کردم به فرمانش ، هر آن دستور نا بابش
به خودبنموده ام ظلمی ، کَشَد کارم به حیرانی

شدم بازیچه بر دستش ، به عمرم رنج ها بردم
کنون دردی گرفتارم ، ندارد هیچ درمانی

چه می نالی(خزان)هردم، ز اعمالی که بنمودی
جوانی کرده ای کاری ، که در پیری پشیمانی

علی اصغر تقی پور تمیجانی

نشسته‌ام

نشسته‌ام
در حاشیه‌ی آسمان
و به چانه‌زدن‌های ماه
گوش می‌دهم

می‌خواهم
سرِ هر اتفاق را بگیرم
و تو را از
گردنه‌های نامعلوم
بگذرانم

چرا که ما
در انحنای اندوه
هنوز هم
در دستان استخوانیِ آسمان
پُلی می‌بینیم
که موزاییک‌های شکسته‌اش را
ماه‌ هاست/موریانه‌ها
جویده اند


فروغ گودرزی

یاضامن آهو

دلم را امشب
به نام رضا ثبت کرده‌ام،
در دفتر آسمان،
در صفِ خادمانِ بی‌ادعا.

لباسم هنوز
بوی صحن گوهرشاد را دارد،
بوی گلاب و اشکِ زائران.

نمی‌دانم
کدام نگاه مرا پذیرفت،
که از میان هزاران چشمِ خسته،
من را فراخواند
به روشنای آینه‌کاری‌ها.

وقت جاروی صحن که می‌رسد
باد می‌رقصد با پرچم‌ها،
و من حس می‌کنم
که فرشتگان،
به نرمیِ بال‌هایشان
غبار دلم را می‌روبند.

می‌ایستم کنار پنجره‌ی فولاد،
دست بر سینه،
می‌گویم: یا رضا،
شیفت من تمام نمی‌شود...
تا وقتی که دلم
در صحن تو
خاک می‌خورد.


غلامرضا خضری