شبی دل این شکایت از خدا کرد
که لیلی با دلِ عاشق چه ها کرد
همین که مهرِ او بر سینه افتاد
به خود جان وتن و دل مبتلا کرد
دلِ بیچاره را تا ناکجا برد
اسیر و کشته ی مهر و وفا کرد
امان از لشکر موی رهایش
که دل را زیر ورو موی رها کرد
چه گویم از دو چشمان سیاهش
که بازی با دل و دنیای ما کرد
اگر از دیدنش خون در دل افتاد
«گره بند قبای غنچه وا کرد»
دل از بیگانگان هرگز ننالد
که با او هرچه کرد یک آشنا کرد
علی ناصری
در انتهای افق
مرغزاریست
که در شیب های آن
شقایق های وحشی میرویند
سبزه ها
با شبنم های درشت
از سخاوت مه سحرگاهان
خاک را
به رویش بیشتر
تشویق میکنند
نغمه ها آنجا
از عاطفه سرشارند
رنگین کمان زمرد فام
بذر خورشید را
در کالبد زمین می پاشد
بنفشه ها
تکرار هیاهوی زندگی
هستند در هر بهار
درختان بلند
فراوان شاخه های دنج دارند
برای زمزمه هستی
در گوش مرغان عاشق ....
دلم فریاد میزند
بر بند بند وجودم ...
پرواز کن !
پاره کن هر تار رخوت را
که چون اهریمنی
میچکاند زهر غم
در کام خشکت
تا افق
شاید
رسد رنجی به تو
شاید
که بالهایت ندارند قدرت پرواز دور
میدانم
جراحت داری از طوفان صحرا
گفته اند اما به من
یاران دانا
در افق
مرغزاریست سبز و خرم
که در شیب های آن
شقایق وحشی میروید
و در آنجا
آسمان ابی است .....
حسن زاهدی سوادکوه
نیستی
آمد و نشناختمش
بارید و نشناختمش
هزار رنگ شد و نشناختمش
دمنوشهای گرم
قهوههای تلخ
سکوتِ درختانِ تَنخسته
در وداعِ جانِ مُردهی برگ
نگاهِ بیرمقِ آفتاب
خیره به دیوارِ روبهرو
بغضِ ماه
به شبهای سردِ مهآلودِ شهر ...
نیستی!
نیستی و میگویند پاییز آمده
سمانه فربد
تو نیستی و زندگی، سکوت ظالمانه ای ست
تمام روزهای من، طلوع بی بهانهای ست
کلاغ های شهر ما، چقدر بیشتر شده!
صدای قارقارشان، برای من نشانه ای ست
همینکه باد می وزد ، تنم کبود می شود!
نسیم هم بدون تو، شبیه تازیانه ای ست
منم کتاب کهنه ای، که ارزشش به کهنه گی ست
غم فراق و دوری ات، شبیه موریانه ای ست
همیشه غصه می خورم، همیشه گریه میکنم
نبود چشمهای تو، چه درد خودسرانه ای ست.
تویی که شانه می زدی ، به پیچ و تاب موی من...
چقدر موی درهمم، در انتظار شانه ای ست
ابوذر سیه پوش