وای از آن روزی که زلفت ، همسفر با باد شد
در دلم شوری به پا شد . خاطرم فریاد شد
عشق شیرین بیستون را کند و پر آوازه شد
از لب شیرین او ، فرهاد ما ، فرهاد شد
در دلت ، آهوی چشمانم ، خرامان می دوید
وای از آن روزی که چشمان توام ، صیاد شد
بس که چشمانت . فریبا شد ، به جمع شاهدان
با نگاه تو ، غلام سینه ام آزاد شد
باغ گل را ، رونق افتاد از نگاه مست تو
سینه از یاقوت چشمانت ، پر از شمشاد شد
آمدی برق نگاهت در دل ما رخنه کرد
خانه ی ویران دل ، از مقدمت آباد شد
آن خزان ، کو بر دل ما پادشاهی می نمود
از نگاه سبز تو ، خشکیده ، بی بنیاد شد
باغبان . کو بر مزار بوته ها بنشسته بود
از دم عیسائی ات ، سر زنده و دلشاد شد
آمدی ، احیا نمودی سینه را . کشتی ز غم
ای دریغ از من ، که عمرم ، در پیت ، بر باد شد
عشق پاکم را رها کردم ، میان رقص باد
سینه در دام سیه موئی ، چنین شیاد شد
دل که جز مستی نبودش فکر دیگر در سرش
در کنار غمزه های شوخ تو استاد شد
ای که گفتی چون بهاران شد تو می آیی ز ره
شد ، بهاران رو به پایان ، موعد خرداد شد
مانده بودم .در غم هجران تو من ، بی شکیب
پیش عشقت این دل دیوانه چون نوزاد شد
شکر ایزد کین دل افتاده در دریای خون
با دعای چشم و ا بروی توام ، امداد شد
نادر خدابنده لویی
در آسمان پر زد
هرچند از زخمش
خون روی بالَش بود
در آسمان پر زد
با اینکه دردی سخت
هر دم وبالش بود
...
شوق سفر تا اوج
در قلب او جان داشت
از این فرا رفتن
احساس عصیان داشت
این بهترین تصمیم
در این مجالش بود
...
در بغض چشمانش
اشکش که میجوشید
جانش از این چشمه
انگار مینوشید
در چشمهی چشمش
عشق زلالش بود
...
هی دورتر میشد
از شهر آلوده
از هرچه در آن شهر
زندان او بوده
میرفت و آزادی
در شور وحالش بود
...
از خویش میپرسید
خواهد رسید آیا؟
در اوج، آوایی
خواهد شنید آیا؟
احساس دلشوره
در این سؤالش بود
...
این حس دلشوره
مانع نشد اما
وامانَد از پرواز
یک لحظه هم حتی
با اینکه از زخمش
خون روی بالش بود
شبنم حکیم هاشمی
علفها
از خاطرهی باران زاده میشدند
نه از بارانِ فرودآمده،
که از بارانی در خلأِ زمان،
در سکوتی که جهان را شست.
زمین هنوز
بوی دستانت را داشت،
وقتی باد،
گرمایت را از انگشتانِ من ربود
و مرزِ میانِ «من» و «تو» را میسوزاند.
چشمانِ ما،
دو آینهی بیقرار،
خوابِ جهان را در خود میتاباندند
نه آغاز بودیم،
نه پایان،
فقط نغمهای
در تبعیدِ معنا.
در مهِ سپیدهدم،
صدای چوبهای سوخته میآمد،
و گرما،
آهسته در رگهای سردِ خاک میدوید.
مه،
بر پوستِ جهان لغزید،
و خاک،
زیر نفسِ خاموشِ نور،
میتپید.
عشق هم شاید...
نه یقین،
نه رؤیا
فقط لرزشی نرم
در استخوانِ تاریکی،
که در آن،
جوانهای ناپیدا میبالید.
در اعماقِ شب،
نوری شکست،
و آسمان غرید
نه از خشم،
که از شگفتیِ تولدِ نوری
در بطنِ سایه.
در حلقهی دستانت،
جهانی تپید
که هنوز از بودن میترسید،
و من،
در تپشِ آن جهان،
بوی خاکِ بارانخورده را شنیدم.
زمان،
بر پاشنهی سکوت چرخید،
و حضور،
چون نسیمی پنهان،
میانِ ما جاری شد.
علفها،
سبزتر شدند،
و نور،
درخشانتر از یقین.
در چشمانت،
بازتابِ جهانی دیدم
که از خود گریخته بود،
و در نگاهت،
بازمیگشت به معنا
چشمانی آکنده از حضوری
که در هیچ واژهای نمیگنجید.
و من هنوز،
در گریزِ نور،
در پیِ آن لحظهام
که مرزها فرو ریختند،
و جهان،
در سکوتِ تو،
خود را شناخت.
زهره ارشد
کاش قطرهای بودم،
آزاد و بیتملّکِ شکل،
در رگِ رود میغلتیدم،
و هر پیچ برایم درسی بود
در رها کردنِ مرزها.
به برکه میرسیدم،
رویِ آیینهٔ مکث
نفسی تازه میکردم،
و زیرِ آفتاب
سبک میشدم و
رقصکنان اوج میگرفتم
ابر میشدم،
با موسیقیِ باد
از خود میگذشتم؛
سرمستِ وحدت،
خود را به بارانِ فرود میسپردم
میباریدم بر دشتِ خوابزده،
بر شانهی کوه،
بر برگِ گلی کوچک،
و از آن به خاک میلغزیدم،
در خوابِ ریشهها فرو میرفتم
در ژرفایِ خاک
به زمزمهی آبها میپیوستم؛
آنجا
فقط حرکت است و وصل.
و من،
رو به دریا،
بیهیچ قصدی جز بازگشت،
میرفتم
آب در آب
نه گم، نه پیدا
تنم با موج یکی میشد،
و در آغوشِ بیکرانِ دریا آرام میگرفتم.
احسان جمشیدیان
توی رویایی که داشتم، تو یه عشق بی مثال بودی
توی خلوت های قلبم، مثل بارون و زلال بودی
نگاهت صاف و روشن بود، پر از حس رهایی بود
صدات مثل دعا میموند، یه دنیای آشنایی بود
منو از سایه ها کشتی، به خورشید دلت بردی
تو دنیام اتفاق افتاد، یه حس ناب
همدردی
داشتم باور می کردم، که عشق از تو شروع میشه
نمی دونستم این رویا، یه خواب دور و مشکوکه
تو قلبت پر فریب و دل من ساده تر از باد
سرابی بودی تو، از اون تلخا، از اون بیداد
چشامو خیره، تر کردی، به چیزی که نبود انگار
تو رفتی و دلم موند و، یه احساس سرد و بیزار
سرابی بودی ای رویا، که از چشمم تو افتادی
دگر می ترسم از عشقی، که باشد چون تو بر بادی
آرزو ضیالاری