زمانی با تکه ای نان سیر می شدم

زمانی
با تکه ای نان سیر می شدم
و با لبخندی
به خانه می رفتم
اتوبوس های انبوه از مسافر را
دوست داشتم
انتظار نداشتم
کسی به من در آفتاب
صندلی تعارف کند،
در انتظار گل سرخی بودم

احمد رضا احمدی

بیایید پنجره ها را باور کنیم

بیایید پنجره ها را باور کنیم
بیایید عطر افسون شده ی یاس را
نم صمیمی شن ها را
زمزمه ی سیال ابرها را باور کنیم
باور کنیم زمین
بی پرستو کسل خواهد شد...

(سینا به منش)

پنجره هایی بسته

پنجره هایی بسته

چشمانی آشفته

دلتنگ و وسیع خانه

نمی بارد

آسمان

(رضا قنبری)