برگ ریزان دلم,
پائیزی ست, که در آن غنچه شکفتن دارد؛
در خیالم برگی
که ز سرخی به زردی, جدا شد از غم
باز می روید و باز می روید
با من
آتشم گرم کند خش خش برگ خزان,
فصل دلتنگی,
در دلم می شکند بغض مرا
برگ می روید از آن بغض بارانی من,
برگ پائیزی افتاده ز غم,
از تو می روید و با من
شکفتن دارد,.....
اعظم حسنی
بهار به بهار ...
در معبر اردیبهشت،
سراغت را از بنفشه های وحشی گرفتم
و میان شکوفه های نارنج
در جستجویت بودم !
در "پائیـــز" یافتمت ...
تنها شکوفه ی جهان
که در پائیز روییدی !
سید علی صالحی
لوکوموتیوران نابینا
واگن فرسوده ی زندگی را
روی ریل های درهمِ سرنوشت
می لغزاند.
در مسیرِ نامعلوم او
چراغهای سبز و قرمز
دیگر رنگی ندارد!
سوزنبان ناشنوا
فانوسِ بی نفت و بی فتیلهی شب را
در هوای مهآلود غربت و بیگانگی
می چرخاند.
در نگاه مبهم او
صداهای بوق و ترمز
دیگر معنا ندارد.
مسافر بی صدا
بلیط باطل شده و بی بها را
در جیبِ روحِ نفرین شده اش
میفشارد.
در دنیای ناشناخته ی او
سکوت و فریاد
دیگر جایی ندارد.
سوار سیاهپوش مرگ
اسب تند و تیز فرمانش را
بر فراز درهی قطار آرزوها
می تازاند.
در آسمان پهناور اما کوچک او
عاصی و بیگناه
دیگر فرقی ندارد.
در روزگاری که
شبش می تازاند
غربت زندگیاش می لغزاند
دنیای باطلش می فشارد
و فرمان آسمانش می چرخاند
چراغ سبز و قرمز
معنایی ندارد.
صدای بوق و ترمز
رنگی ندارد.
سکوت و فریاد
فرقی ندارد.
و عاصی و بیگناه
جایی ندارد!
عبدالمجید حیاتی