و من
در نمیدانم ترین حالتِ عمرم هستم
بال بسته ام
کنج نشسته ام
سر تا پای, رنجور و شکسته ام
سکوتِ مرگبارِ زمان را نظاره گرم
درختم اما
خشکیده و بی برگ و بَرَم
صدایِ رنجشِ قلبم
پژواکِ تلخیست از ماتم
و انگار دستی
می فشاردش به دردی دَمادَم
می بینم که چطور در سایه ها فرو میریزم
چه توان کرد
که از جنسِ غمِ تکراریِ پاییزم
دستانم را انگار
به قساوتی بی پایان گره زده اند
بند در بند
بی پایه و بی پیوند
بغض میکنم و فرو میخورم
خشم می آید و افسار میبُرَم
هیچ از دستم برنمی آید ولی هیچ
که من
در نمی توانم ترین حالتِ عمرم هستم...
هدیه قادری
وتو همروزی پیر میشوی،
امامن ...
پیرتر ازاین نخواهمشد،
درلحظهای ازعمرم متوقف شدم ...!
منتظرم بیایی
واز برابر منبگذری
زیبا،پیرشده
آراسته بهنوری
که ازتاریکی مندریغ کردهای
"شمس لنگرودی"
حزین لاهیجی :
فروزان کن ز رخ کاشانه ای چند
بسوزان-شمعِ من!-پروانه ای چند
فغانم گوش کن امشب،که فردا
زمن خواهی شنید افسانه ای چند
خماری نیست خونِ عاشقان را
سرت گَردم،بکَش پیمانه ای چند
به هر دفتر زکِلکِ آتش آلود
زما ماندست آتشخانه ای چند
حزین!از فوت فرصت با صد افسوس
کشیدم آه بی تابانه ای چند
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم من را فریاد کن..
#شاملو