تو خورشید بی غروبی

تو خورشید بی غروبی
مث گرمای جنوبی
میدرخشی قدِ ستاره
ماه شدن کاری نداره
لحظه ای یاد تو باشم
فردا صحبتِ بهاره
دیدنت قسمت یاره
کاش برم مشهد دوباره
آقا جون شاهد کاره
به همه امید واره
میتونیم موفق شیم
بدون دیش ماهواره
گمونم اولین باره
دلمو میکنی چاره
دل من طاقت نداره
خونمون بی سرداره
به عشق سیّد علی آره
رگِ قلبم رو خبر داره


فاضله هاشمی

نرو بمان

نرو
بمان
بمان که خسته ام
به اشک بی امان قسم
که میچکد از این دو‌چشم عاشقم
نرو
بمان بگو چگونه بگذرم ز تو
از این خرابی درون
از این عذاب و این جنون
بگو چگونه بگذرم؟


شادی چلوچی

گاهی نقش قلم در دست شاعر...

گاهی نقش قلم در دست شاعر...
فقط نوشتن نیست...
برای سوختن است...
قلم مینویسد و میسوزد تا کمی درد دل شاعر را التیام بخشد.
از نظر من...
قلم ها بهترین همدم و غمخوار یک شاعرند

علی آشنا....