ای جنگل سرفراز و ستبر
ای سرسبزِ سربلند
ای تاجِ کیان بر سر
ای پیرِ فلک الافلاک
ای استوار ایستاده تا بلندای آسمان
ای آشیانه ی عقابان پر غرور
ای تلخ چشیده ی صبور
بیداد تبر به سویت نشانه رفت
تیرهای مرگ در تنت ظالمانه رفت
ایستادی استوار تا رسیدن بهار
جوانه ها دوباره بی قرار
و باز سبزه زار
سجاد_فرهمند
شب امّا برای من است،
وقتی فکر میکنم اینوقتِ شب مگر چندنفر بیدارند؟
و از میان آنانکه بیدارند
مگر چندنفر به تو فکر میکنند؟
و از میان آنانکه که بیدارند و به تو فکر میکنند،
مگر چندنفر میتوانند
صبح فردا شمارهات را بگیرند
و اینشعر را برایت بخوانند؟
لیلا کردبچه
گریه ام می گیرد
از لحظه هایی که فقط آه می شوند
و درد
سوزناک تر از گذشته
آرامش را می بلعد
آیا دنیا به پایان خویش نزدیک شده
که اینگونه ما را در آتش خویش
گرفتار کرده است ؟
حسن حسینی
شعر , سفر کردن ذهن است به هر جای محال
و به هر سوی خیال
تو اگر خواب و یا بیداری
زورق شعر ,تو را می برد از حس کویر
به دل ِ آبی ها
و بروی شنها , می نشاند باران
شعر سجاده ی عشق است
بسوی ملکوت
تا ببینی دلدار
و بخندی بسیار
مصطفی مروج همدانی