تو را در آسمان خواهم دید
ستاره ای که در حوالی
نیمه پنهان ماه تابیده است
تو را آسمان می بوسد
خوابش نمی برد مهتاب,
از سکوت مبهم چشمانش
با هزاران فریاد لاله همصدا می شود
صدای رفتنش را
اَبر سرگردانی می شنود
با آن که گوش شنوایی ندارد,
از دامن تکّه اَبری سیاه
باران فرو می ریزد
از طاق ثریا سقوط می کند
اشک های بی وقفه
بر روی لبخندِ گریبانِ سرزمین های مبهوت
و مقدر است تمام روزها
پائیزی باشند!
مرتضی سنجری
خِردم هنوز گوید که تو آن شراب نابی
گره از رخم تو بگشا که تو خود چو فتح بابی
تو که خود وقوف داری که من همچو یک قرابم
ز چه رو تو پرسی از من, که چرا چنین بخوابی؟
تو چو قامتی فرازی همه دست خود بِبُرّند
چه شود فُقع گشایی تو که دور از احتجابی
منِ عهد بسته, هستم که تو ساعتی بیایی
به بَرم کِشی چو جانت و رهانی از عذابی
تو که در حجاب نالی و سرِ کرشمه داری
بکش آن حجاب از رخ که تو خود چو آفتابی
من از آن کرشمهی تو سخنی دگر نگویم
تو ببار همچو باران که تو تشنه را چو آبی
همه عمر گشتم ای جان که به زلف تو نشینم
تو چرا نمیگذاری که نشیند این صحابی
من هنوز در خیالم که تو را دمی بیابم
تو مگو که شد زمستان و شدست انقلابی
محمد-علی زرندی
واژهها را
بر دار کشیدم
و هنوز
پاسخی
نمیشنوم...
حجت اله یعقوبی