بهاری غرق گل، معنای پاییزی نمی فهمی

بهاری غرق گل، معنای پاییزی نمی فهمی 
غروب و نم نم و آه غم انگیزی نمی فهمی
ندیدی برگی از شاخه بیافتد، شرط می بندم 
شب هوهو و خش خش های یکریزی نمی فهمی
به فکر قهوه ات هستی که دارد میکشد دم باز 
دو چشم قهوه ی از غصه لبریزی نمی فهمی
حواست نیست دارم میزنم یخ پشت این شیشه 
گرسنه ماندن گنجشک جالیزی نمی فهمی
دل تو گرم هیزم های مصنوعی شومینه ست 
تو از "با مرگ در بیرون، گلاویز"ی نمی فهمی
فقط یک دانه ی کبریت، آنهم خیس از گریه 
شب و رگبار و باد و سوز پاییزی نمی فهمی
نبوده خانه ات روی گسل، چیز عجیبی نیست 
تکان شانه های زلزله خیزی نمی فهمی
تو هر گل را که خشکیده، طلایی رنگ می بینی 
غم و اندوه گلدان را سر میزی نمی فهمی
برایم نسخه پیچیده ست دکتر قرص ماهت را 
تبم بالاست اما تو که تجویزی نمی فهمی
وصیت نامه را شعری نوشتم تا بخانی، حیف 
به روی شاهرگ، چاقوی نوک تیزی نمی فهمی
جسارت کردم و گفتم: "عزیزم دوستت دارم" 

ببخش از اینکه حرف مهرآمیزی نمی فهمی
برو خوش بگذران با هرکسی که بیشتر دارد 
! تو از عاشق شدن چیزی نمی فهمی

خدای من تویی

خدای من تویی
که هر ثانیه به اذان لبخندت
نماز دوست داشتنت را ذکر میکنم

عزیزحسینی

پاییز فصل هجرت است

پاییز فصل
هجرت است
ببین پرندگان را
که چگونه
گم می‌شوند
در دوردست‌ها
و جز خاطره‌ای
به جا نمی‌ماند
از آن همه هیاهو
از آن همه شروشور
کاش می‌شد
روزی
هجرت
در غروبی پاییزی
ما را هم
به آنجا می‌برد
آنجا که پایانی ندارد
آنجا که آغازی ندارد
آنجا که زندگی
روی اسب سادگی
پروایی ندارد
آنجا که هرچه دیدیم
شعر بود
و هرچه در او بود
ردیف و قافیه ندارد


مهرداد درگاهی