ماجرای سال شمس و قمر
ماجرای یک هجرت بود
یک هجرت کوتاه
مانده ام تو بیایی...!
از پس این هجرت طولانی,
نه شمس و نه قمر...
عهده دار مبدا این آمد,
نخواهد شد.
پس چه خواهد شد...!؟
رسول امامی
پائیز که می آید
پابه پایِ
بیدهای مجنون
دلم میلرزد
خزانِ رنگ رنگ
خاطره ای است
در پسِ برگ های فرو ریخته
از هوچی گری باد
دلم میلرزد که فصل عاشقی کوتاه ست
که رنگ رنگِ این بزازخانه
سپید می شود
سپید.
تا خزانی دیگر
احمد شِکری
گلایه ی دلت را
کجای دلم بگذارم نازنین؟!
که زیبایی ت
لب به لبش کرده
.
بیهوده سربه سر دلت می گذاری
گلایه را بیرون دلت بگذار
تا
من
کمی جابه جا شوم
.
.
راستی
چشمانت را که به ناز از من می گردانی
زیباتر می شوی
رضا پریشان