کودکی هایم را
گاهواره
به خواب برد
و
تاب
به خاطر آورد!
فرشته سنگیان
من از دیار ماتمم از غم بپرسید
از غصه ی همخانه ی مبهم بپرسید
از ریشه ی غم نسخه ای شیرین بپیچید
از لذت گیرای این مرهم بپرسید
روزی خدا ما را به این ویرانه انداخت
از آدم حیران در این عالم بپرسید
از روز اول عشق و غم باهم عجین شد
از آنچه آمد بر سر آدم بپرسید
ای عشق ای هم شانه و هم کیش و همزاد
من از دیار ماتمم از غم بپرسید
مهساپارس فر
تا می نویسم تو
اشک میشوی از چشم هایم
می باری !
مثل حالا
به نام تو که رسیده ام
نمی دانم
چگونه ترا پاک کنم
منوچهر بابایی