دستم بود کوتاه ولی زلف تو ناز است

دستم بود کوتاه ولی زلف تو ناز است
در بازی این عشق فقط ره به تو باز است

عمریست که جانی نبود محرم این دل
دردم شده بسیار ،چرا عمر دراز است

شب را به خیال تو مستانه نشینم
شمعم ز سودای تو در سوز و گداز است

وقتی که نگاهم پی راه تو روان شد
تو قبله حاجات شدی صبح نماز است

در میکده دل فقط زمزمه از توست
این شعر زبان منو ابروی تو ساز است

در خلوت شبها فقط فکر تو غوفاست
هر صبح فروزنده مرا چشم تو راز است

محمود بود عشق که معشوق تو باشی
من جان بدهم بر تو و آغوش تو باز است

شکیبا اصلان بیگیان

ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار من

ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمی‌ترسی مگر از یار بی‌زنهار من
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیده‌ای شب تا سحر آن ناله‌های زار من
اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان
این بس نباشد خود تو را کاگه شوی از خار من
یادت نمی‌آید که او می کرد روزی گفت گو
می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
چون مهر دیدم رای او افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من

    مولانا

بنددلم

بگذار بگویم
بغض که می کنی،
گریه ام می گیرد.

خنده ات که بگیرد،
حالم از همیشه بهتر است...

می بینی زندگی ام را؟
به دلت بند است؛
بند دلم...

عادل دانتیسم

قصه‌‌ای بود که انگار خیال

آن همه راه
قدم
شانه
نگاه
آن‌همه شعر سرودن
باران
خندیدن‌

قصه‌‌ای بود که انگار خیال
همه شب‌ها درِ گوشم می‌خواند
آخر قصه که می‌گفت:
کلاغی نرسید
خواب بودم دیگر

پخته بودم پیش‌ترها
اما
خام‌ بودم دیگر

احمد صفری