چیزی در چشمان تو هست که با من میگوید
من تا پایان این فصل خواهم ماند
اما اندوه نه!
کسی آنجا نشسته و مرا میگوید:
"تو تا پایان این فصل
خواهی ماند"
و این فصل، هرگز تمام نخواهد شد
من خواهم ماند
تو خواهی ماند
و شادی در جان نسیم بامدادی
در خانه ما خواهد آمد
علیرضا غفاری حافظ
برای پر گشودنهام، بالی تازه میخواهم
برای زیستن، بودن، مجالی تازه میخواهم
از این تصویر غمگینم، از این دنیای تکراری
تکانی، انقلابی، اتصالی تازه میخواهم...
از این تکرار غمگینم، از این تمدیدِ اجباری
از این دریای بیپایان؛ روالی تازه میخواهم
کجایید اتفاقاتی که تا اکنون نیفتاده؟
کجایی پیرِ طالعبین، که فالی تازه میخواهم
مرا از خویش بسْتانید و چندی دور داریدَم
برای بازگشتن، انفصالی تازه میخواهم
من آن رؤیا به دوشم، با حقایق هیچ کارم نیست!
فقط از دار این دنیا، خیالی تازه میخواهم
نرگس صرافیان طوفان
ناز -با لحن زیر و بم- داری
باز گفتی که دوستم داری
از سر سادگی ندانستم
سر جور و سر ستم داری
تو هم آری دل مرا بشکن
مگر از دیگران چه کم داری
تو بیا و سر از تنم بردار
بیش از این حق به گردنم داری!
من سراسیمه می شوم تو بخند
تا تو داری مرا، چه غم داری؟
راستی چیز حیرت انگیزی است
این دل آدمی... تو هم داری؟!
شعر از: محمدمهدی سیار