تو همان باده فروشی که ز کویت خرامان

تو همان باده فروشی که ز کویت خرامان
گذرم بود نه یکبار عمری
نگه افتاد بر آن چشم غزالت به چه مستی
نگهم کرد گرفتار عمری
باورم بود که از مِهر تو لبریز شدم مهربانی
توفروختی به نوشتار عمری
من از آن باده ز دستت بگرفتم به مِهر
تو زدی مُهر گنهکار عمری
همه زندگیم را روبرویت کردم پرچم خشم
گرفتی چو علمدار عمری
گذر از کوی تو غمگین شده بود باده را
نیست به دستم من بدهکار عمری
چه صفایی بود زیر چتر غم من ماتم تو
اشک آمدنش بود سزاوار عمری
مهربانی قیمتش باده فروشی داند که زِ
جامش خنده افتد ز رخسار عمری


اشرف شایسته

باوکه‌م ئه‌ور بوو و دایکه‌م واران
منیش مشته‌له داریکی له له‌یلان
یه‌کجار پاراو نبوم له ئه‌وان

پدرم ابر بود و مادرم باران
من هم نهالی کوچک در بیابان
که هرگز سیراب نشدم از آنها...


سعید فلاحی

دیگر ترانه ای نمی خواند

دیگر ترانه ای نمی خواند
اَبری که روی شانه هایش
پیکر خورشید را تشییع می کرد؛
تا جنازه ی آفتاب
آرامش آغوش خاک را حس کند
در هوای چشمان پائیزی که
از تیغ سلاخی تابستان می تابد
بر خاکِ مزار تمام شعرهای ناکام
انگار در این قبرستان
غزل های مُرده تشنه ی فاتحه اند!


مرتضی سنجری