من یک ستاره ام وسط آسمان تو
دل میزنم به هر نفسِ همزمان تو
بین تمام جاذبه ها در مدار عشق
افتاده ام به طره ای از کهکشان تو
از بسکه چیدنی شده انگور قسمتم
دست قضا نموده مرا باغبان تو
ای بهتر از تمامی گل های آرزو
دل داده ام فقط به گل ارغوان تو
از رقص شاخه های تماشایی جهان
خوشتر که دیده با غزل خیزران تو
آوارگان هول و ولای تو گفته اند
جان میدهد کسیکه بگیرد نشان تو
از سر گرفته خلق جهانی غم تو را
اینک به سر رسیده اکر داستان تو
زیر نگاه چشم تو در جاده ها ببین
من ماندم و قیامتی از کاروان تو
علی معصومی
تهی شدن از هرچه نیست
وقتی که از عدم به قطعیت اندام تو می رسم!
ــ
با تو شاعر شدم
آن هنگام که مرگ چون کرم ابریشمی
در پیله ی ریه های یخ زده ی تو به پروانگی رسید...!
آنجا بود که دانستم
مرگ در آغوش کسی که دوستش داری
چه قدر زیباست ...
نوشین_درخشانی
شوقیست نشسته در دلم پنهانی
آهسته و پیوسته ولی طولانی
یک منظره از شمع و گل و پروانه
با ولوله عشق که خود می دانی
مهساپارسا
پرنده
به منقار گرفت
قطرهای از آب رود
و پر کشید:
دریا...دریا...دریا...
سنگ
در بستر رود
ندانست
به کدام سو میرود آب
و درخت گفت:
مرا چه به حرکتِ رود؟
غوکان جهیدند
از سایه به آب
از آب به سایه
و ماهیان
نیاندیشیدند هرگز
به جهانی
فراتر از یک حباب
بیدَستَر آمد و
بر این رود
قلعهی خویش را
بنا نهاد.
حسین صداقتی