از آب و باد و آتش
عبور کرده ام
تنها
به خاک می اندیشم
فلسفه ام
به رُبع رسیده است
آرش آزرم
تو آن, منِ تمام شده ای,
که خیالت به سرم زده در هر شب و روز,
برسی یا نرسی؟
بشود یا نشود؟
دگر اینها چه سود
که تو در جان منی,
من که مجنون شده ام
ز نگاهت لیلا,
حال اگر قسمت ماست,
به فراقت,
هیهات .....
اعظم حسنی
تو اگر از پیمن میگردی
سری از میکده شهر بزن
شاید آن باده به دست خمار
ره از خویش برفتن داند
مستیو راستی پیشه ی اوست
راز گم شدنم را
حتم به تو می گوید...
مهدی عارفخانی