خیابان همان خیابان است

خیابان همان خیابان است
شهر همان شهر
وطن همان وطن
اما من،
دیگر آن منِ پیشین نیستم.
تنهایی
روی پوستم می‌غلتد،
چون آفتاب
روی سنگی
در دل کویر.
مغزم لبریز است
از رنج
و از التماس.
درخت‌ها،
پرنده‌ها،
آسمان…
در نگاه من بیگانه‌اند.
چشم‌هایم
جز دردِ پنهان
چیزی نمی‌بینند.
به کافه‌ای دنج می‌رسم،
در گوشه‌ای خاموش
فرو می‌روم،
با فنجانی نیمه‌سرد
و چشمانی ابرگرفته؛
شبیه چشم‌های دوستی
در آن سوی مرزهای فاصله.
خاطرات،
هم‌نفسِ دود سیگار،
در هوا معلق مانده‌اند.
جای خالیِ دوست
چون مهی سنگین
روی صندلی روبه‌رو می‌نشیند.
شاید رسم بر این است:
میانِ آشناها
غریبه باشم.
و حرف‌هایم…
روی پیراهنِ زردِ پاییز

سنجاق شود.

سیده زهرا موسوی محمدی پرستو م

تو را چگونه بخواهم که مستجاب شوی

تو را چگونه بخواهم که مستجاب شوی
پناهِ آخر من بعدِ هر سراب شوی

من از حقیقتِ عشقم رواست با دل‌و‌جان
غزل غزل بتراوی و یک کتاب شوی

خدا کند به دلِ داغدارِ غم‌زده‌ام
شبیه یک گل زیبای ساده قاب شوی

من از طراوت نامت شکوفه می‌چینم
بهارِ خفته در این باغِ بی‌گلاب شوی

نسیم، مستِ نگاهِ پر از اشاره‌ی توست
ترانه‌ریزِ نگاهِ پر از شراب شوی

درون سینه‌ی من شعله می‌کشد شوقی
قدم‌ بنه به طریقی که بی‌حساب شوی

به شوقِ آمدنت هر سپیده بیدار است
مباد دیر بیایی مباد خواب شوی

به رنگِ چشمِ تو سوگند خسته‌ام از شب
دعا کنم که بیایی و آفتاب شوی

جمیله اتکالی شربیانی

انتهایِ چشمهایت شوق هست و شور نیست

انتهایِ چشمهایت شوق هست و شور نیست
این مَثَل بوده که گاهی تخته و در جور نیست.

آرزوها گرچه خوب‌اند و اُمید زندگی
گاهی باید برد... گاهی منزلش جُز گور نیست

در نبرد «عقل» و «دل» با اینکه دل را باختیم
باز جای شکر دارد... وضع ما ناجور نیست...

گرم و سرد زندگی مارا چنین آموخت که
هر که «زَر» دارد جهانش مبتنی بر «زور» نیست.

سالها باید رود تا تجربه ثابت کند،
هرچه مقبول است بر دل؛ آنچنان مقدور نیست.

برگ اُفتاد از درخت و داغ مارا تازه کرد
«عشق» شاید لال و شاید کَر... ولیکن کور نیست.

عدنان عمرانی فر

نگاهم کن، ببین خورشیدم امّا سرد و تاریکم

نگاهم کن، ببین خورشیدم امّا سرد و تاریکم
دگر جانی نمی‌بخشد به کَس انوارِ باریکم

ببین شمعی درونم یک‌نفس بی‌شعله می‌سوزد
چقدر از جانِ خود دور و به جسمِ خویش نزدیکم

من آدم بودم و زائیده‌ی وحدت، ولی اکنون
به صدها من، تضاد و کثرت و شک، کرده تفکیکم


زمانی اشرفت بودم، شدم حیوان‌تر از حیوان
کجا ای نورِ سبحان لایقِ تحسین و تبریکم

دریدم پرده‌ی حجب و حیا را پیشِ چشمانت
مقصّر بودم و گفتم که شیطان کرده تحریکم

هر از گاهی زدم تیری به سمتِ نفسِ امّاره
ولیکن بی‌اثر بود و، نمادین بود شلّیکم

هزاران آیه را دیدم، دریغ آخر نفهمیدم
نمی‌مانَد نصیبی جز، برآیندِ بد و نیکم

مرا در زورَقَت بنشان، به سویِ خانه برگردان
که جنّت منزلم بودَست و پابرجاست تملیکم

حمید گیوه چیان