میبارید باران شعر

میبارید
باران شعر
صفحات خالی و بیشمار
دهان باز کرده بودند
دنبال شستشو
با آب باران !

فرا گرفته بود
همه جا را
وزن و قافیه
چون نسیم دلنواز بهاری ...

کوچه ها،
عطر چکامه‌ی بیدل میداد
و در هر پیچ گذرِ،
مردم با مثنوی مولانا
سخن میزدند
در کباب‌پزی‌ها
زغال حکمت سعدی شعله‌وَر بود
و دود غزلیات حافظ
تا ثریا
بال گشوده بود!
چای‌خانه‌ها
با ابیات نابِ صائب
چای دم میدادند
در رادیوها
قصه‌ی پهلوانان شاهنامه‌ء فردوسی
موج میزد !
رستم با شمشیر شعر،
سهراب با رباعیات خیام،
با پدر میجنگید !
آوای تذکرةالاولیا‌ی عطار،
از مناره های مساجد پخش ‌میشد !
زیر سایه‌سار درختان
شعر رودکی با چنگ کهن
نواخته میشد !
بلبلان عارف بر شاخسار
عرفان سنایی
می‌نشستند !
و با قامت‌های بلند
هر کی به یاد
اقبال بلند،
اقبال می افتاد !

مردم با مصرع داد و ستد میکردند
نه با درهم و دینار !


ساحل احمد احمدی

تا چندی پیش

تا چندی پیش
در ذهنم
درکی از امید نداشتم
همه آسمان رنگ خاکستری بود
ولی کلام تو
نوری از فضای چشمانم
عبور داد
آه
من چه کردم با خویش؟
دنیا چه رنگارنگ بود

دنیای من یک اتاق کوچک
در زیر شیروانی بود
با پنجره ای بسته
قاب عکس خالی
ساعتی متوقف در زمان
گلدان بدون خاک
چراغ بدون تکثر نور
من بودم و هیچ

سخن نگاه نو
تو به من
مرا از هم پاشید
پنجره باز شد
آسمان آبی شد
قاب عکس دیگر خالی نیست
گلدان پر از گل رازقی شد
چراغ نور مهتاب دارد
من هستم
با عالمی پر از حضور تو
پر از رنگ

برایم تنگ بلوری
با ماهی قرمز آوردی
گفتی ، بیا جشن
بهار در پاییز بگیریم
آخه من چشمانم
تازه باز شده
چون عینک دودی
بر روی خودم داشتم

بیا در کوچه باغهای اطلسی
قدمی نو بزنیم
من با دوچرخه کودکی
تو با عروسک شاهزاده
پای قصه های
هزار و یک شب
شهرزاد بشینیم

قصه عاشقی
قصه زندگی
قصه شادی
بعد از هر دیدار
نمی‌خواهم بخوابم
من را بیدار نگه دارید
هر لحظه امید
از چشمانم می درخشد
من تازه به
درک امید رسیدم


حسین رسومی

در ساحل بی‌نام،

در ساحل بی‌نام،

باد

تاریخ را نمی‌خواند،

آن را پاره می‌کند

چون وصیت‌نامه‌ای

که هیچ‌کس نخوانده

همه امضا کرده‌اند.

ابرها،

سقف موقت جهان‌اند،

هر لحظه فرو می‌ریزند

بر سر خاطراتی

که هنوز زنده‌اند

در استخوان‌های بی‌تاب خاک.

من،

در امتداد صدای امواج،

نه ایستاده‌ام،

نه نشسته‌ام،

تنها در حال فراموش شدنم،

در حال بدل گشتن به «هیچ»

که از «هیچ» پُرتر است.

پاییز،

فصل استعفای برگ‌هاست،

نه از درخت،

که از معنا.

و موج‌ها،

اعتراض بی‌صدای مرگ‌اند،

هر شب

با زبان خیس،

نامه‌ای می‌نویسند

برای حقیقتی

که شاید دیگر

صدایش

به ساحل نرسد.

تک همسرا:

در ساحل فراموشی،

موج‌ها حقیقت را بی‌صدا دفن می‌کنند.


محمدرضا گلی احمدگورابی

روزی که دیدمت

روزی که دیدمت
جهان مکثی کرد
و قلبم
چون پرنده‌ای که ناگهان در آسمان رها شود
به سوی تو پر کشید

من
تنها یک‌بار عاشق شدم
اما هزار بار
در هزار فصل و آسمان
آن عشق را زیسته‌ام
گاهی سبز،
چون بارانِ نخستین بر شاخه‌های تشنه
گاهی سیاه،
چون شبی بی‌ماه در دل کویر
و گاهی بی‌رنگ،
چون مِهی که مرزِ دریا و آسمان را می‌بلعد…
و در تمام این زیستن‌ها
یک یقین مانده است:
آرامشِ چشمانم
در رودِ بی‌قرارِ این جهان

و حالا
هر جا که رودخانه‌ای آرام می‌گذرد
بدان
که از چشمان من
آب برمی‌دارد!


سیده زهرا موسوی محمدی پرستو م