ای گمشده در پردهی اسرار جهان
ای آینهی نور پریدار جهان
محراب دل خسته به یادت بیدار
ای قبلهی پنهان شبانکار جهان
چون ماه تمام است نگاهت، آری
پنهان شدی از دیدهی بیدار جهان
هر قطرهی اشکی که ز دل میریزد
یادیست ز تو در دل افکار جهان
در زمزم خاموش غریبانهی ما
آوای تو گردد نفسبار جهان
ای پردهنشین حرم راز الهی
ای شمع فروزان شب تار جهان
هر کس که به دل، شوق تو را میپرورد
دانَد که تویی خاتم اسرار جهان
بینام تو، ایمان همه پژمرده شود
ای روح دمیده شده در کار جهان
دل، بی تو غریب است چو صحرا بیآب
عمر، بی تو شکستهست چو دیوار جهان
هر طائر شوقی که به اوجی پر زد
بر بام تو بنشست، گرفتار جهان
ای جان جهان، باز دمی بر ما تاب
کز روی تو بینا شود این کار جهان
داود حق نژاد
دور میشوی و هر دَم بهانه می آوری
می چرخی و از عشق دیگری نشانه می آوری
عشق تو دیگری ست و به جانم چه آتشی ست
با گفته های هیچ تر از هیچ بهانه می آوری
هر جا که حرف میشود از عشق جانِ من
می خندی و به بد نشانه می آوری
آری بدم ، خرم ، دیوانه ام ببین
یک روز به منِ دیوانه پناه می آوری
حالا که خوش خوش مستی و اوج جوانی است
با این و آن بچرخ که در اوج پیری ات
شاید که وقت مردنم برای تمام من
یک مشت غصه ی پُر قصه ترانه بیاوری
گفتم که بگذرم از شّر عشق تو
قلم بگفت که تو خری و بهانه می آوری ...
حسن درخشان
چون نیلوفری
خو کرده به مرداب
که سکوت را
خلوتی می خواند
و شرم عبور لحظه بر جانش را تقدیر
مگر نه این است که زیستن را
نفسی باید!
پس چرا این پنجره تا گلو دیوار است !
شهر خاموش است
و تیرگی
از پردهها بالا میرود
انحطاط به تَفَرُّد آدمی
چنگ می اندازد
و آنچه به یغما میرود
خاطره ایست دور
ما مسافرانی بودیم
که می دانستیم این قطار
تا مرگ در هیچ ایستگاهی
توقف نخواهد داشت
دیروز از پرنده ای که مرده بود
از جهانش پرسیدم
ساکت بود ...
شاید سکوتش را تنها
نیلوفری می فهمد
که به مرداب خو کرده
شروین اعتمادی
با خدای خویش خلوت کرده ام
فکر خویش و فکر رحلت کرده ام
روزگاری با خودم در جنگ بودم ولی
صلح با خویش و ترک محنت کرده ام
فکرِ معصیت ِآخرِ عمر بودم که رفت
من جوانی بی عیش و حسرت کرده ام
حال خوبی با خدای خویش دارم کنون
دیر شد ولی با گناه بیش عبادت کرده ام
خلوت من جای نا اهلانِ بی ذات نبود
من از ظلم دلِ خویش شکایت کرده ام
با خداوند خودم عهد ها بشکستم، فغان
این ناعهدیِ بیش ،از سر غفلت کرده ام
از خدا می طلبم کرم و رحمت و عفو
سال ها درکیشِ خویش رخوت کرده ام
رؤیا جلیل توانا