با خدای خویش خلوت کرده ام

با خدای خویش خلوت کرده ام
فکر خویش و فکر رحلت کرده ام
روزگاری با خودم در جنگ بودم ولی
صلح با خویش و ترک محنت کرده ام
فکرِ معصیت ِآخرِ عمر بودم که رفت
من جوانی بی عیش و حسرت کرده ام
حال خوبی با خدای خویش دارم کنون
دیر شد ولی با گناه بیش عبادت کرده ام
خلوت من جای نا اهلانِ بی ذات نبود
من از ظلم دلِ خویش شکایت کرده‌ ام
با خداوند خودم عهد ها بشکستم، فغان
این ناعهدیِ بیش ،از سر غفلت کرده ام
از خدا می طلبم کرم و رحمت و عفو
سال ها درکیشِ خویش رخوت کرده ام

رؤیا جلیل توانا

به نسیم صبح گفتم، خبر از نگار دارم

به نسیم صبح گفتم، خبر از نگار دارم
که به خاک او سپردم، دلِ بی‌قرار دارم

همه شب به یاد رویش، به سخن زِ دل گشودم
نه امیدِ خواب دیدن، نه خیالِ یار دارم

به فریبِ دل سپردم، که مگر به وصل بینم
نه رهی زِ درد بردم، نه به استوار دارم


به دعای او نشستم، که دلم دوباره روید
به امیدِ آن نگاهش، نفسِ بهار دارم

به گمانِ خویش بودم، که زِ غم رها شوم من
چه خطاست این گمان‌ها، که من از غبار دارم

نه به زهد و پارسایی، نه به رنج و خستگی‌ها
من از او نشان گرفتم، که در او قرار دارم

به خیال او سپردم، همه روز و شبِ تنها
که اگر رسد صدایی، زِ درش نثار دارم

به فقیه گفتم ای شیخ، مکنم ملامتِ دل
که در این گناهِ شیرین، فقط اختیار دارم

به کرشمه‌ای که گفتی، همه آسمان شکفتند
من از آن نگاهِ روشن، دلی چو نار دارم

به حضورِ او رسیدن، نه به گفت و گوست ای جان
که به سادگی اگر شد، من از آن عیار دارم

نه مرا گله زِ عالم، نه شکایتی زِ دوران
که به هر بلا که آمد، به دل اعتبار دارم

به نسیم گفتم ای دوست، چو گذر کنی به کویش
ببرش سلامِ جانم، که غمی هزار دارم

به غم فراق سوزد، دل و دینِ دلگشا را
که اگر نبود عشقش، من از آن شرار دارم

علی حکمت اندیش

پشت دیوارِ خیال بودم

پشت دیوارِ خیال بودم
سال های ناتمام
هر صبح
با چشمانی تر از بارانِ ناامیدی
تو را در آینه‌ی توهم می‌دیدم
گمانم بود که قاصدِقرار
برای دیگری پیغام می‌آرد.
نمیدانستم نامه‌ی سکوت مرا
ورق‌ورقِ شب‌های بی خوابی
خوانده‌ای و آمده‌ای
ای کاش جرأت می‌کردم
از پشت دیوارِخودخوری بیرون بزنم
فریاد بزنم ، من اینجام
همان که هر شب
در کوچه‌ی خاطره
پاهایش از انتظار می‌سوخت

حقم بده
اگر در گردبادِ این سوءتفاهم
تو را بی وفا خواندم
من که مشتم را
برای وا کردنِ پنجره‌ی دیدار
هرگز باز نکردم
بغضِ حنجره‌ام
سکوت را شکست
اما "های" نگاهم
بر یخ‌زده‌ی لب‌ها
هوا شد و هیچ.

حالا
در همین کوچه
همان نیمکتِ قدیمی
من و تشنگیِ تماشای تو
یکسال دیگر
باد
ترانه‌ی تو را زمزمه می‌کند
و من
هنوز
با چشمانی باز
در کمینِ رسیدن‌ام

حسین گودرزی

آسمان قهر کرد

آسمان قهر کرد

ابرها خجل از‌ باریدن شدند

چرا؟

از زمینیان بپرسید


احمد پویان فر

زینب کیست

زینب کیست
زینت پدر
شبیه مادر
خیمه گاه برادر
زینب یعنی
طلوعِ روشنِ صبر،
در افقِ خونینِ غربت.

او گریه نکرد
اشک‌های دعا دریا شدند
بر خاکِ داغِ کربلا.

جهان را با چشم خدا دید
حتی در شعله خیمه‌ها،
ما رایت الا جمیلا
چون یقینی سبز داشت
که خدا از دلِ سوگ، شقایق می‌رویاند


زینب زهرا
زنی که ایستاد،
در میان ویرانی و ظلمت ،
و در میان فرشتگان زمزمه ای پیچیده
او در اوج غصه ها نماز شب را سحر میکند

آری او هم دست‌هایش لرزید،
اما دلش کوهی‌ست،
با دامانی سبز برای کودکان خسته

زینب حیدر
در نگاه خونینش، افقِ رهایی
بر نیزه‌ها شکفت.

او راه می‌رفت
و زمین از وقارش جان می‌گرفت،
کلام برنده اش، ادامه‌ی وحی بود
در زبانِ صبر.

زینب یعنی
زن بودن، یعنی دیدنِ معنا
در دلِ مصیبت،
و برخاستن
حتی وقتی همه جهان میخواهد بشکنی

زینب حسین
آرامشِ خداست
در چهره انسانی سوخته از عشق.

ای بانوی استقامت،
بر روح بلندت سلام

طناز سرشار