کسی در خَرقه می‌گرید، کسی در باده می‌رقصد

کسی در خَرقه می‌گرید، کسی در باده می‌رقصد
یکی خاموش می‌سوزد، یکی واعظ‌صفت بخشد

نه هر تسبیح گوهر دارد، نه هر ساغر خطا دارد
خدا را کی توان سنجید، اگر دل با خدا باشد؟

صدای سوز در سینه‌ست، نه در لفظ و نه در فتوا
و آنجا شعله می‌خیزد، که بی‌تشریف، جا باشد


شبی ساقی نمازی برد، به چشمش اشک می‌چرخید
کسی گفتش: «گنهکاری»؛ ولی آن‌جا دعا باشد

دلی کو از تهی لبریز، در آن هر ذره محراب است
به لب خندید و آه انداخت، که اینک کعبه پا باشد

مبند آیینه را در قاب، اگر خورشید در دل نیست
که آن‌کس شمع می‌سوزد، که در جانش هوا باشد

تو را دیدم نه در محراب، در آغوش سحرگاهی
که هرجا نور می‌بارد، همان‌جا قبله‌گاه باشد

نه در چشمان آن زاهد، که بر تقویم می‌نالد
خدا را دیده‌ام جایی، که جامی بی‌ریا باشد

ابوفاضل اکبری

در نزد تو دل چه سر بلند است

در نزد تو دل چه سر بلند است
ابروی تو درخور کمند است

از سوی تو هرچه می رسد آن
نیکی نبود فقط گزند است

مهرت به دلم فتاده زان پس
هر روز همیشه دردمند است

عاشق شده ام ولی چه حاصل
عشقی که ندارمش چرند است

هرگز تو مرا رها نکردی
لعنت به دلم که بد پسند است

آنقدر مرا چزانده ای عشق
تو آتش و این دلم سپند است

محمدصادق قدرتی

عشق را برد و باخت معنا نیست

عشق را برد و باخت معنا نیست
جز حضورش به دل تماشا نیست

در دلِ عاشق انقلاب افتاد
این همان فتحِ بی‌مدّعا نیست؟

گر به مقصد رسد، چه فرقی هست؟
ور نرسد، شکوه‌ی دنیا نیست


شعله‌ای زد به جان و کافی بود
زان که بی‌عشق، جان، شکوفا نیست

هر که از عشق بگذرد، آزاد است
بندگی جز به عشق، معنا نیست

گرچه پنهان شود ز چشم همه
عطر او بی‌صدا، هویدا نیست؟

از تماشای او، جهان نو شد
بی‌تماشای او، تماشا نیست

عماد آریانمهر

رخت شادی به تنم دلبر رعنا چه خوش است

رخت شادی به تنم دلبر رعنا چه خوش است
باز پاییز بیاید به تماشا  چه خوش است

آب و جارو بزنم، کوچه صفای قدمت
همه جا جار زنم هل هله بر ما چه خوش است

گفته ام چلچله ها با تو بیایند به شهر
شهر آذین شده و یار دلارا چه خوش است

گل بروید همه جا نقل بپاشم سر یار
ماه رخسار تو با چشم فریبا  چه خوش است

مادرم بر لب حوض است، گلی چیده به شوق
گل دهد دست همه، نرگس و مینا چه خوش است

عشوه هایت بپذیرم که عجین است به عشق
چادرت را بتکا ن! مًه رخ زیبا چه خوش است

بر لب چشمه ی شعرم ! قلم از شوق برقصد
غزلم  قافیه اش امده لیلا چه خوش است

لیلا رضاییان

ای خالق بی‌نهایت و پروردگار من

ای خالق بی‌نهایت و پروردگار من
خورشید از تو نور گرفت و بهار من

گفتم: «خدایا! خسته‌ام از این غم جهان»
فرمود: «یار من! تو شدی افتخار من»

گفتم: «به کارهای بد آلوده گشته ام»
فرمود: «بنده‌ای، نکُند شرم سار من»


من چون به سوی ساغر و پیمانه دست برم
گفتی: «حرام کرده‌ام این را، عزیز من»

گفتم: «ولی به شوق و غرور و وقار خویش
می‌نوشم از شراب جهان با خمار من»

گفتی: «اگرچه غرق گناهی، امید باش!
رحمت همیشه بر سرِ این روزگار من»

گفتم: «گناه تازه کنم، باز توبه هم»
فرمود: «برنگرد به خطا، ای نگار من»

گفتم: «اگر نیایم و در میکده روم؟»
فرمود: «می‌شکنم قفس از اختیار من»

گفتم: «دل شکسته و آلوده‌ام، ببین»
فرمود: «پاک می‌کنمت از غبار من»

آخر رسید این سخن و اشک بر دلم
گفتم: به لطف خویش ببخش، ای خدای من

ای رفیق قدیمی و آرامِ جانِ من
شرمنده‌ام ز خطـیئه و عذرِ کار من

هر بار لغزشی شد و دل از تو دور گشت
دیدم هنوز بودی پناه و کنار من

اکنون صفدری به وداع آمده خدا!
بخشایش تو ماند همیشه یادگار من

علی سجاد صفدری