در زندگی معنای عشق از من به کلی پوچ بود

در زندگی معنای عشق از من به کلی پوچ بود
این دلم همچون پرنده در سفر در کوچ بود

شعر خواندم از دلی عاشق ولی خندیدم
شب که شد در خلوت خود بر خودم پیچیدم

با خودم گفتم که شاید عشق در همراهی است
یا که در ذکر دعا و دوری از گمراهی است


عشق شاید آن نم اشک و نگاهی خسته بود
اینکه از دنیا بریده در پی گلدسته بود

پیرو سجاده و شیدا و عاشق پیشه ام
ذکر من تسبیح من باشد صدای تیشه ام

عشق ؟ آری جز همین دیگر مثال از خود نداشت
من به دنبالش که بودم بر دلم او پا گذاشت

آمد و تسکین شد بر قلب پاره پوره ام
او دم یک معجزه بودش به روی کوره ام

آنچنان عاشق شدم کای کاش مرگم زودتر . .
پیش او از هر چه دنیا گر خوشم ، خشنودتر . . .

عشق را فهمیدمش او خود غزل بودش به دل
او همان نبض نخستین در همین خاک است و گِل

او نخستین لرزش قلبِ منِ آواره شد
از دَمِ او این تنِ صد پیله ام پروانه شد . . .

نازنین راضی

ای یارِ هایِ های کرده در باد...

ای یارِ هایِ های کرده در باد...
من
با دلِ تشنه‌ای که از عطش ترک بر داشت
قلم را بر کفِ دستانِ تاریخ گذاشتم
تا نامت را با خونِ نبض‌هایم بنویسد
«دوستت دارم»
همان به که باران بر سنگِ قبرم ببارد
و تو
پشتِ پنجره‌های نمناکِ خاطره
قدیم را با موهایت شانه بزنی...

ای شمعِ آویخته به سقفِ کوچه‌های تنهایی...
مرگ
نه پایان که تکه‌ای نان بود در لبِ دریایی
و من
چون ماهیِ تشنه‌ای که آب را در رؤیا می‌بلعد
تو را می‌جویم در شن‌های ساحلِ ابدیت

آه...
که چه آرام می‌روی از پنجره‌های دنیا
و من
بر آستانه‌ی نفس‌های آخر
سفره‌ای از نور می‌گسترانم برایت...

اگر پاییز شد و برگ‌های تنم ریخت
گریه نکن
که از حلقومِ خاکسترم
آوازِ عشق بر می‌خیزد
تو تنها
ساغری از شرابِ وجودت را بر خاکم بریز
تا سبز شوم از نو
از ژرفنایِ تاریکی‌ها
روی به سوی خورشید...

و اینک سنگِ قبرِ من
تکه‌ای یخ است در دستانِ باد
بر آن بنویس
در اینجا مردی آرمید
که عشق را با لب‌های تشنه‌اش
از چشمه‌ی وجودت آشامید
و رفت تا به انتهایِ تو برسد...


حسین گودرزی

می رفت و می‌برد

می رفت و می‌برد
تمامی نشانه ها را.
اندوه بزرگ نبودنش را امًا.....

نه چون کوهی که
بلندای غرورش
سر بر آسمان ساید،
بل چون کاهی هستم
رقصان در کف باد
که بر خاک می افتد

فروتنانه

کاش باران می زد و می پراکند
بوی خوش کاهگل خاطراتش را
تا بی قراریم را
مرهمی باشد،
فریبنده

زهی بر دُمِ اسبِ باران
که یکریز و شتابان
در من می بارد،
بر خاک امًا.....

نادر صفریان

کسی در خَرقه می‌گرید، کسی در باده می‌رقصد

کسی در خَرقه می‌گرید، کسی در باده می‌رقصد
یکی خاموش می‌سوزد، یکی واعظ‌صفت بخشد

نه هر تسبیح گوهر دارد، نه هر ساغر خطا دارد
خدا را کی توان سنجید، اگر دل با خدا باشد؟

صدای سوز در سینه‌ست، نه در لفظ و نه در فتوا
و آنجا شعله می‌خیزد، که بی‌تشریف، جا باشد


شبی ساقی نمازی برد، به چشمش اشک می‌چرخید
کسی گفتش: «گنهکاری»؛ ولی آن‌جا دعا باشد

دلی کو از تهی لبریز، در آن هر ذره محراب است
به لب خندید و آه انداخت، که اینک کعبه پا باشد

مبند آیینه را در قاب، اگر خورشید در دل نیست
که آن‌کس شمع می‌سوزد، که در جانش هوا باشد

تو را دیدم نه در محراب، در آغوش سحرگاهی
که هرجا نور می‌بارد، همان‌جا قبله‌گاه باشد

نه در چشمان آن زاهد، که بر تقویم می‌نالد
خدا را دیده‌ام جایی، که جامی بی‌ریا باشد

ابوفاضل اکبری