لبخند نزد در شب بی ماه، کسی
در سالن انتظار هستی ماندیم
بی آنکه قرار باشد از راه کسی...
احسان افشاری
فریب خورده ام از دنیایی
که تمام عاشقانه ها
نقشه ی مچاله شده ای ست
در جیبِ اقیانوس های نا آرام جهان؛
و چشمانت چه بی رحمانه
مثل جنایتکار جنگی
مرا همچون شهر بی دفاع محاصره کرده بود
انگار..،
تمام شده فصل شعرهایم
در قحطی فشنگِ اسحله ی سربازان شکست خورده
مانند خودکاری که دیگر جوهر ندارد
برای نوشتن و نوشیدن مرگ
زیر هجوم تیر باران موهای سیاه تو!
مرتضی سنجری
پیکر شعرهایم را ورق می زنم
که جای خراش قلم را
پلک های ابریشم گونه اَت درمان می کند،
آه..،
تو نمی دانی؟
چه روزگاری بر من گذشت
که با عطر شقایق زُلف پریشانت
عاشق شعر و موج موهایت شدم،
نه کاوه ام نه آهنگر
اما سالهاست..،
چشمانت همچون خشم ضحاک
تنور آتش دلم را می خروشد،
انگار..،
کمان اَبروهای هلالی اَت
عصیان تند نگاهت را پنهان کرده
میان واژه های خونین جا مانده در گلویم؛
و بر تنِ جام شوکران لب هایم
روی گونه های سُرخ اَت
هزاران درخت انار روئیده!
مرتضی سنجری