دوست داشتنت
چون نوریست
که از زخمِ شب میتراود،
در رگِ خاموشِ من میدود
و نامت،
چون بارانی بر خاکِ تشنهی جانم،
میبارد.
مهرت
در من نشست،
چون بذرِ آفتاب در دلِ سایه،
و امید
از تپشِ نامت
سر برآورد.
سیدحسن نبی پور
سهصدای طبیعت: آب، برگ و پرندگان
آب،
بر سنگهای بینام
حافظهای را میساید
که حتی زمان
فراموش کرده است
برگها،
در هر لرزش
خاک را به یاد میآورند
بیآنکه بدانند
چه چیزی را پنهان میکنند
پرندگان،
در ارتفاعی بیجهت
آینده را صدا میزنند
و صدا
پیش از رسیدن
به جایی نامعلوم
خاموش میشود
و ما،
در میان این سهصدا
پوشیدهایم
با حضوری ناتمام
که نه آغاز است
نه پایان
فقط
لرزشِ کوتاهِ یک رؤیا
در حافظهی جهان
محمدرضا گلی احمدگورابی
باران
فردا که باران بیاید
من چترم را خواهم بست
حیف است که از آن بهره ای نبرم
میخواهم به قطرهای باران سلام دهم
نمیخواهم هیچ چیز بین ما جدای اندازد
او مسافر راهی طولانی بوده
آمده تا به ما تازگی بخشد
ابری که او را با خود آورده سخت نجیب است
او نمیخواهد بر خار و خاشاک بگرید
ببارد
او بر گلها می بارد
باران بر دشت اندیشه ام گل می کارد
او سخاوت مند
بر همه می بارد
کافر و گبر و جهود
در قاموسش یکی است
حسنعلی فرهادی فرد
چون صبحِ عشق خندید، جان از حجاب برخاست
خورشیدِ دل شکوفهست، بر شاخِ خواب برخاست
دردا که عقلِ فانی در دامِ وهم گم شد
آنکس رَسَد به معنی، کز احتجاب برخاست
هر ذرهای که باشد، سرشارِ نُورِ هستی
آن را شناخت آنکس، کز اضطراب برخاست
در بحرِ بیکرانه، گم شد خیالِ سالک
تا موجِ وصل دیدش، زین انقلاب برخاست
روزی ز خویش بگذر، تا بادهٔ تو باشد
کز ساغرِ فنا جان، از احتساب برخاست
هر زخم را به مرهم، با مهرِ بیتکلّف
کز صبرِ بیریا گل، در التهاب برخاست
دیروز خِشتِ عالم با اشکِ ما سرشته
امروز گُلِِّ دل هم از آن تراب برخاست
دل، خانهٔ خدا شد، وقتی که دل تهی شد
زان خانه نورِ یکتا، بیانتساب برخاست
هر نقش را فنا کن، تا نقشِ او ببینی
کز محوِ هر دو عالم، وجهِ صواب برخاست
از نالهٔ شبانه، سِرّی نهان در آمد
زان اشکِ صادقانه، بویِ گلاب برخاست
رندانِ بادهنوشان اهلِ صفایِ جاناند
کز ساقیِ حقیقت، جامِ شراب برخاست
آه از دلی که مُرد و در آیِنه نتابید
کز زهدِ بیمحبّت، گردِ خراب برخاست
از خود گذر که یکتا، آنکس شود که بیخود
چون نغمهای مقدّس، از آفتاب برخاست
چون دلگشا حقیقت در جان من فروزید
گفتم به عشقِ مطلق: یارا جواب برخاست
علی حکمت اندیش