حرف دل را به که گویم که دلم خونین است

حرف دل را به که گویم که دلم خونین است
که شب از دیده خونباره ما رنگین است

همه شب شعر نوشتم ز دل‌آویزی یار
چون سحر شد بنویسم که غمش سنگین است

دل بیچاره و آزرده در این قصه عشق
یوسفی بود که در هجرت بنیامین است


همچو فرهاد که جان می دهد از بهر نگار
دل ما در به در دلبری شیرین است

رسم و آیین دل و دلشدگی جاری نیست
که قضا و قدرم بی دل و بی آیین است

ننگ رسوایی عشق و طلبش قسمت ماست
چاره‌ای نیست دلا ، کار جهان ننگین است

شکوه ای در سخنم نیست از این عشق و وداد
جملگی صحبت دلدادگی و تحسین است

منش این دل گردنکش و عصیانگر من
در حضور خوش تو پیروی و تمکین است

شمع عشقی که به دل کوفته ای گر خاموش
آتش عشق رخت در دل شمع آجین است

دل در این فرقت از آن دلبر شهر آشوبش
چون شهابی است که سودازده پروین است

شهریار خوش لفظ

نگاهت مثل نسیمِ اولِ صبح

نگاهت
مثل نسیمِ اولِ صبح
بی‌صدا می‌آید
اما همه چیز را
تغییر می‌دهد

در چشم‌هایت
نه وعده‌ای هست
نه دروغی
فقط حقیقتی آرام
که دل را
بی‌اجازه می‌برد

وقتی نگاهت اتفاق می‌افتد
جهان
برای لحظه‌ای
از خودش خجالت می‌کشد

من
در آن لحظه
نه شاعر بودم
نه عاشق
فقط کسی بودم
که فهمید
زیبایی
گاهی فقط یک نگاه است
نه بیشتر
نه کمتر


مهرداد درگاهی

من به سوز عاشقان در سینه دارم نام تو

من به سوز عاشقان در سینه دارم نام تو
ازمحبت میشود این سینه ام هم گام تو
دخترپاک رسول ومیوه ای درباغ عشق
کرده عالم  را مزین زان  قدوم  قام  تو
باپیامبرهمنشین گشتی شدی دخت نبی
عالم خلقت به نامت میشود در جام تو
سوره کوثربخوان هم رتبه درشأن بتول
عاشقت  نور تجلی می شود فرجام  تو
تاروپودشیعیان هم درحریم پاک توست
چهارده معصوم نوراست درقرین فام تو

کربلا رفتم بدیدم حسن زیبایت چه کرد
هم حسین وهم ابوالفضل سوره انعام تو
جایگاهت درعبادت درقناعت اسوه گشت
با علی همسر شدی تو شاه مردان بام تو
دادخواهی میکنی از دشمنانت در بهشت
با شفاعت شیعیانت شاخ و برگ عام تو
باحریم عشق مشکل داشت آن دون و دنی
ضربه ای زد برحریمت گریه ها بر شام تو
جعفری درکوی جانان خودگدایت میشود
کن شفاعت روزمحشرگشته ام من رام تو

علی جعفری

دلِ من دل که نه، خونه ی توعه

دلِ من دل که نه، خونه ی توعه
سر من، جاش روی شونه ی توعه

لب اگه فایده ای داشته باشه
اون یقینا واسه بوسه ی توعه

مامانم می گفت نباش سر به هوا
آخرش ی روز میوفتی توی چاه

مامانم راست می گفت افتادم تو چاه
اون همون چاله ی گونه ی توعه

یادمه می گفتی هستی بی پناه
ی پرنده ای که مونده توی راه
اومدم بگم نباشه هیچ غمت
بغلم همیشه لونه ی توعه

دل اگه گاهی بهونه می گیره
مطمئن باش که بهونه ی توعه

رد انگشتای من لای موهات
دست من همیشه شونه ی توعه

عاطفه کیانی