در تحرک و پویش بوته های انسانی

در تحرک و پویش بوته های انسانی
دریابیم انسانها را
که در این دَوَران دنیایی
کجایید ای آرزوهای زمینی
که توانیم عطر دل انگیز را
چون رایحه ای بر بهشت دنیایی
پخش کنیم بر آینده ای در زیبایی
که مباد تصورمان بسان گلهای پر پر شده
باشد بر روی علفهای ریخته و پلاسیده
که با باد پر کشند و محو گردند
شاید که
لطیف و آسیب پذیریم
در غم انسانی اشک سوزانیم
در این سرزمین سوزان
حس مان چه شود در تعیین
که مباد همچون علفهایی در له شدگی
چرخ زنیم همواره دور چرخشهای بیهودگی
نه بسان مترسکهایی خواب آلود
همچون جغدهایی شوم
باشیم لالایی خوان
بر تحمیل گران برزخ دنیایی
که گواه اینچنین است
که اگر در این نفَس بسوزم
در این شب و روز غمگین
که منم و حواله های حسرت
و من و معمای غوطه ور تن
که شود چنین سئوالی
که کجایید نداهای زمانه
که کجایید تو ای آزاده زمانه
خنده کنان
رنگین کمان
در رویاهای آزاد این زمانه
پرواز کنان در فضای آسمانی
با بالهای فرشته های انسانی
بوسه باران کنید سپیدیهای انسانی را
در آغوش گیرید دنیای انتخابی را.


احمد رضا رهنمون

ولی بارونِ عصر پاییزی

میگفت...
ولی بارونِ عصر پاییزی
یه حس و حال عجیبی داره،
میگفت
سرماش یه جوریه
نه دلت میاد کاپشن بپوشی
نه دلت میخواد سرما بخوری

میگفت....
وقتی یکی یکی برگای درختا
رو زمین میوفته
انگار که دلت میخواد
دوباره بری ....
تک تک برگها رو بچسبونی به درختا
که همین طوری رنگا رنگ و خوشگل بمونن،
دست بکشی رو سر درختا
بغلشون کنی و بگی ...
نگران نباشید
دوباره بهتر و خشکل تر سبز میشن،
اخه ...
دلم نمیخواد درختا لخت باشن ...

میگفت
میدونی...
مثل اینه
که یه آدم بی سر پناه بشه
انگاری یه آدم ثروتمند.....
که یه شبه فقیر بشه و بی خانمان..

میگفت...
انگار عاشقی که هرچی داره و
هرچه که میتونه، از هر کسی میگیره،
تا.... بریزه.... زیر پای دلبرش

میگفت ........!!!!!
انگار پدری که تمامِ خودشو
جُونِشو
هستی شو
جَوُونی شو....
میده برای شاد کردن بچه هاش .

میگفت....
پاییز
فصل عاشقاس
فصل نگاه کردن به همه چی
فصل فکر کردن
غصه خوردن
البته از نوع غم و اندوه
غصه ای که میدونی
لحظه ای و گذراست
میدونی،
که یه مدت کوتاه باید تحمل کنی
تا به بهار دلت برسی،

میگفت
پاییزُ ... دوس دارم

گفتم
گفتم....
کاش منم مثل تو بودم
چقدر زیبا فکر میکنی

حتی برای یه دونه برگ ناراحتی،
با این که...
میدونی یکی بهتر و سبز تر،
دوباره جای اون درمیاد

بارون ُ به یه چشم دیگه میبینی

دستشو محکم گرفتم
گفتم ....
بیا دوباره تموم مسیری که
رفته بودیم،
برگردیم،

پاییزم با بودن تو زیباس
با بودن تو ،
برای من زیباتره ،
و تازگی داره.

محمد علی معصوم زاده

در عمق غم چون می طرب انگیزی ای عشق

در عمق غم چون می طرب انگیزی ای عشق
با اشک و اندوهم به هم می ریزی ای عشق

سرشار احساس عجیبی بود قلبم
از دور‌ می فهمم تو هم لبریزی ای عشق

باور نمیکردی بهار آرزوهام
خشکیده در من چون خود پاییزی ای عشق


دیر آمدی و شهر در آشوب چشمت
با خاک یکسان شد ببین چنگیزی ای عشق

من زاده‌ی وهمم، تو معنای حضوری
بی‌تو شوم زیبایی ناچیزی، ای عشق

آتش زدی بر خانه‌ی آرامِ جانم
می سوزم و می سازم و پرویزی ای عشق

بر شانه‌های خسته‌ام بگذار سر را
با هر نفس در من تو می آمیزی ای عشق

در سردی شبها دلم لرزیده بی تو
حس میکنم امشب تو هم تبریزی ای عشق

سیده الهام عدنانی ساداتی

به وقت نازکردن ها تماشایی ست چشمانت

به وقت نازکردن ها تماشایی ست چشمانت
به رنگ روشنِ شبهای رویایی ست چشمانت

تو را صُنعِ خدا گویند و باور می کنم اصلا
که از اعجازِ آن معمارِ بالایی ست چشمانت

همایونی‌ ترین آیینه در آیین بیداری
پلانی‌ روشن‌ ازحالات زیبایی‌ ست چشمانت


ثباتِ سایه روشن ها به رویِ پلک رنگینت
چنان زیبا که دراوج‌ِ فریبایی‌ ست چشمانت

خدایِ موبدان فرموده در جشنِ سپنداران
تنورِ شعله یِ قصر اهورایی ست چشمانت

نگاهت را نکن پنهان که پشتِ عینک دودی
فرازی دیگر از فانوس‌دریایی‌ست‌ چشمانت

عسل بانو ، غزالِ خوش خرامِ دشتِ آهوها
به وقت نازکردن ها تماشایی ست چشمانت

علی قیصری

الف را از جهانم برده‌ای!

الف را از جهانم برده‌ای!
اما...
هنوزم مثلِ دالِ دل
کمر خم کرده‌ی عشقم
مشامم مملو از عطرِ
گل و حلواست!
درون سینه‌ام بلواست
دل بی دال وُ
لام لامروت!
بدون لعبت چَشمت
ندارد هیچ معنایی
نه آغوشی
نه مأوایی...
دهان وا کرده‌ام
تا ها کنم
بر شیشه‌ی قلبت
و بنویسم
هنوزم دوستت دارم...
ولی سرمای دستانت
قلم بر میم مردی زد!
که بی دل
در پی دلدار می‌گشت...

مهدی بابایی راد