چه غم که چرخ زندگی نگشت بر مدار من

چه غم که چرخ زندگی نگشت بر مدار من
که جبر شرم دارد از شکوهِ اختیار من

به امنِ خلوتم قسم، که در قطار زندگی
ورایِ جانِ من کسی، نبود همقطارِ من

منم غریبِ سخت جان، که از قضای آسمان
هزار جلوه ی خزان، شکفته در بهار من


وبال را به شانه ی دلم کشیدم و نشد
همای بخت غافل از وبال من، شکار من

به نقد جان خریده ام؛ هزار درد سر ولی
به غیر عشق، هیچیک نیامده به کار من

خوشم که جز خیال تو؛ هوای خط و خالِ تو
بلندِ قامتِ کسی، نبوده سایه سارِ من

به یک نگاه آشنا علاج می کنی مرا؛
اگر بیفتد از قضا؛ به کوی تو گذار من

شبی به جستجوی تو؛ روم به سر؛ به کوی تو
که خورده سنگ زندگی به پای رهسپار من

خوشا که سفره جهان کنار رنج بیکران
گرفته‌ از تو عطر؛ نان نگار سفره دارِ من!

زهرا وهاب.ساقی

هرگز شبی ندیدم چون زلف تابدارت

هرگز شبی ندیدم چون زلف تابدارت
الا که بی صبوری در قعر انتظارت

یک عمر با زمستان بی برگ در ستیزم
تا بشکفم دوباره در موسم بهارت

چون لاله داغ دل را با هر کسی نگفتم
آلاله ام که خندان خون می خورم کنارت

صد خار طعنه دیدم خواری بسی کشیدم
در دامنت کشیدی ای شاخ گل چو خارت

از لعل آبدارت بی بهره ایم و نومید
ما را نصیب دادند ابروی آبدارت

یک شعله از نگاهت چون شمس بر من افتاد
تا بیقرار گردم یک عمر در مدارت

ای دل که ناصبوری رسوای عالمت کرد
بنیان برافکنی تو کی می کند مهارت؟

"تنها" مکن گلایه از راه و رسم دوران
از یاد می بردندت تا برده شد قرارت

سیداحمد درخشانی پور

می خواهم ترا به رنج بکشانم

می خواهم ترا به رنج بکشانم
که در قلبم اقامتی ابدی گرفتی
در آن عصرگاه زیبا
دعوتت به قهوه قجری
نیمی از من اظطراب و نیمی از تو شغف
میان خروشی از احساسم ایستاده ام
خورشید غلتان بر گونه ام سرخ اب پاچیده
می خواهم ترا به رنج بکشانم
شور و شوق نشاندی و یکباره
بوسه ای بر پیشانی ام نهادی
خیرش نه شرش دامنم را گرفت
هرگز شعاع تابناک دوستت دارم
را نخواهم شنید
خنده هایت نیش می زنند
به ساعات گمشده فراغمان
نگاهت خنج می زند
میان ملافه های سفیدی
که با شب خودی تر شده اند
می خواهم ترا به رنج بکشانم
شال کمر ت به خون کشیده شده را
پیراهن سفیدی که به شکوفه های سرخ
که نه مال خودم هستم ؛نه مال دیگری .....


مهری خسروجودی

لذت ِ عشق است در افتان و خیزان بودنش

لذت ِ عشق است در افتان و خیزان بودنش
عاشقی زیباست با تسلیم ِ شیطان بودنش

مرده ی جادوی ِ چشمان ِ جناب ِ یوسفم
هی چه می خوانی حدیث ِ پاک دامان بودنش

کوچه های دلبری سرهای بسیاری شکست
مستی و مستوری است و مردِ میدان بودنش


لاف مستی را نزن گر نیست در بازوی تو
طاقت ِ شبگردی ِ کوه و بیابان بودنش

گفت حوا سیب؛گفتم روی چشمم جان بخواه
چیدم و پروا نکردم از پشیمان بودنش

شیوه ی کشف حجابش،وه چه قانون ِ خوشی
ای بنازم همت و شمّ ِ رضا خان بودنش

دست و پای باده ی انگور را لیلا شکست
با نگاه ِسرکش ومست وهوسران بودنش

گفت با عشق ِ تو می مانم به ایمانم قسم
لعنت دنیا به او با این مسلمان بودنش

محمد علی شیردل

زلیخا بست درها را به مکرش، چون پریشان است

زلیخا بست درها را به مکرش، چون پریشان است
ولی یوسف نگردد چیره، چون در قیدِ وجدان است

به سوی حق گریزان شد، ز دامش، مکر و افسونش
که تسلیم خدا باشد، نه آن دشمن که شیطان است

درِ قصر از کرم وا شد، نه از تدبیر و کردارش
نه بر یوسف، به هر بنده ،که دل در بندِ ایمان است


نه هر قفلی ز عصیان او، نه هر در بندِ تقصیری
گهی در بسته از اقبال و گه سنجش به انسان است

درونِ هر دلی قصری است ،با صد قفلِ پنهانی
در آن یوسف نهان باشد، که او در بندِ زندان است

زلیخا در میانِ جان ،بخندد بر هوس‌هایش،
فریب و مکر و نیرنگش، به این بازی فراوان است

مگو درها به رویم سَد، نباشد راهِ آزادی
که هر جا ساربان رب شد، به رویت ره هزاران است

به تسلیمش سپاری غم، شود آرامِ جان و دل
که هر باری به او دادی، مسیرش سوی سامان است

نه از تدبیرِ این نفسا، گشوده راهِ بن‌بستی
ز یک تسبیحِ دل، وا کردن صد در چه آسان است

تو هم چون یوسفِ صابر، زلیخا را رهایش کن
که درهای جهان وا می‌کند، او اهلِ احسان است.

هر آن قفلِ پریشانی، کلیدش ذکرِ نامش «هو»
هر آن شب تیره چون بگذشت، فردایش چراغان است.

اگر در قصرِ این دنیا، امیدی نیست بنشینی،
تو یادش کن که خوشبختی، پس از یادش نمایان است

به خود منگر، که قدرت‌ها ،همه در دستِ معبود است
تو تسلیمش بشو، بر غم بگو کارت به پایان است

شَمی، بر یوسفت بنگر، نه بر درهای پیش‌ِ رو
که هر کس غیر او بیند، دلش در غم هراسان است.

شبنم ولیدی