طنز. عمل زیبایی
فصل پاییز است و وقت کشت و کار
ابر ها باید ببارد چون بهار
همچنان خشک است دشت روستا
روستایی هم به محراب دعا
لیک اندر شهر ها آبادی است
کشت ها در مرتع ازادی است
در درون یک اتاقک ورزکار
چهار فصلش هست فصل کِشت و کار
آنکه کِشتش از زراعت بهتر است
دیم اگرچه کِشتش . آرایشگر است
گونه میکارند آرایشگران
در فلات خشک لُپ دختران
موی جَعد و فِر مثال فِر فُژه
زیر و بالا کاشتند جای مژه
کِشت ناخن در سر انگشتان دست
سالیان سال امری عادی است
کشت اَبرو از برای بانوان
گاه چون شمشیر گاهی چون کمان
می کَنند ومی کُنند کار محال
چون مُقَنی در دو سمتِ گونه چال
کاشتند در کنج لب ها تیره خال
خوش شود تا خنده بر روی جمال
آنقدرکه میکشیدند پوست را
هرچه چاله بود گردد جابجا
پوست گردن بیامد فرق سر
چاله ها پیدا شده روی کمر
صورت خشک و کویر پیرزن
می شود شاداب چون باغ و چمن
گر دماغی بود در ابر حجاب
چاق بود و قوس چون نوک عقاب
می تراشندش شود کوتاه و کم
تا شود باریک مانند قلم
چهره ای باشد اگر چون دیو زشت
میشود زیبا به این تدبیر کِشت
ای جوان بر گوش دار این حرف من
جای دوشیزه نیابی پیر زن
احمد صحرایی
خیابانها ریههای خیساند
که مه روی سنگفرشهایشان مینشیند
و باران هنوز از پوست شهر تبخیر میشود.
پنجرهها چشمهای نیمهباز خوابگرداناند
که بوی خاک را از کوچهها میبلعند
و پرندهای بر بام،
صدایش را جا گذاشته است.
زرجوب زبانش را
در دهان شب فرو برده
چراغها مثل شاهدان خاموش،
شهادت نمیدهند
و رهگذران،
سایههای بینامیاند
که در امتداد درختان ایستادهاند،
پرچمهای خیس سایههای بودن.
سکوت پلیست که دو سویش
به هیچ جا نمیرسد
و من در میانهی سبزه میدان،
به باران گوش میدهم
چنانکه کسی به دلالت های بودنش گوش میدهد.
شهر لباسیست بر تن تنهایی
و رشت پس از باران،
نامهایست
که هرگز فرستاده نشد
و من،
آخرین کلمهی پاکشدهی آنم.
محمدرضا گلی احمدگورابی
در جهان من،
قانونها را
دل مینویسد
نه تقویم،
نه ساعت،
نه هیچ منطقی که بیاحساس باشد.
در جهان من،
آغوش،
مهمتر از امضاست
و خنده،
پاداشیست
که با هیچ کارنامهای بهدست نمیآید…
اینجا،
آدمها را
با چشم نمیسنجند
با حضورشان،
با لحظهای که بعد از رفتنشان
خالی میماند…
قانونِ جهان من سادهست:
اگر کسی دلت را گرم کرد،
برایش جا باز کن
حتی اگر تمام دنیا گفت: «نباید».
اگر جایی،
بوی باران میآمد
بایست.
نفس بکش.
و به هیچ «عجلهای» گوش نکن…
در جهان من،
سکوتها
بلندتر از حرفها حرف میزنند
و چیزهایی هست
که فقط وقتی دوستشان داشته باشی
خودشان را نشانت میدهند…
در جهان من
تنهایی جرم نیست
فرصتیست
برای شناختن صدای خودت
میان اینهمه شلوغیِ بیمعنا.
قانونِ جهان من؟
بگذار خلاصهاش کنم:
«هر چیزی که تو را زندهتر میکند،
مقدّس است…»
ابوفاضل اکبری
نه خواب مانده، نه بیداریام به جا مانده
فقط حضور تو در قالب وفا مانده
جهان شکسته و من در شکاف بودنها
میان بودن و نابودیم رها مانده
تو را نگفتم و گفتم، به شکل پرسشها
که پاسخ از دل آیینهها جدا مانده
دلم به سمت تو می آید، اما چه آهسته
درون لحظهی بیچشم، رد پا مانده
اگرچه هیچ کسی در من ایستاده نبود
برای ماندن تو اینجا رها مانده
محمدرضا گلی احمدگورابی
سخت است که دانند که من چه مینویسم
معنی ست هر آن که از سخن چه مینویسم
هر اصل به هر طبع خوشی را بشکستم
بشکست به خط واژه که من چه مینویستم؟
جادوست در کفم قلم که هر چه گویم
یک بیت کنندش ز عدن چه مینویسم؟
شهره ست مرا شعار شعر تو چه در شهر
از نافه آهوی ختن چه مینویسم؟
مرداب جوهر را چه به نفخه صباحی
زین متعفن بوی لجن چه مینویسم؟
بیمار چه می گویم به تو زین گنج معانی
از رونق این ردیف من چه مینویسم؟
بردیا حق بین