خیال تو که با خوابِ پرنده هماهنگ می شود
دنیا پر از موسیقی و ترانه و آهنگ می شود
تو راه میروی و حرف میزنی و نگاه می کنی
یکباره شهر، کوچه باغی پرازرنگ می شود
نگاه تو می افتد به باغ و باران به کوچه میزند
پای دل از راه می ماند و بیچاره لنگ می شود
تونیستی که ببینی چه می شود میان عقل ودلم
میان من وعقل، دلم بهانه برای جنگ می شود
این روزگارمنست،هرلحظه درین گلستان آرزو
دلم هوای تو می کند و برای تو تنگ می شود
علی ناصری
یادم هست
کنارت نشسته بودم
آن نیمکت چوبی پارک آرزوها
همیشه به یادگار
به دیدارش می روم
در آن غروب غریب
در آن شب مهتابی دیگر ندیدمت
جای خالی تو
من را هم آزرد
نیمکت خالی پارک
قصه ها در دل دارد
اولین دیدار پنهانی
از دیده دید دیدگان
بر نقش نیمکت هنوز
برجسته است...
نیمکت خالی پارک
از دوری تو با من
حکایت میکند
ولی من هر غروب
به ملاقات نیمکت می روم
می نشینم
و با درد دل میکنم
راستی نیمکت هم دلتنگ توست
خاطرات او از من و تو هم
بیاد ماندنی تر است
زمان وداع شب مهتابی
او نظاره گر و بدرقه کن
من و تو بوده
نیمکت خالی پارک
دیگر اجازه به کسی نمیدهد
که قرارعاشقی بگذارد
چون اولین نگاهش
به ما بوده و در یک لحظه
او عاشق ما شده
گاهی منم به خاطرات او
گوش میدهم
چه شاد و مهر انگیز
سخن میگوید
از دیدار ما....
نیمکت خالی پارک
به سردی هوای عاشقی
من و تو حیرت زده است
آشیانه گرم او
همیشه شادی بخش
دیدار ما بود
میخواهم بر تن خسته نیمکت
یادگاری نقش بزنم
روزی روزگاری
من و عشقم
بر روی این نیمکت
نجواهای عاشقانه داشتیم
اگر عاشقی بنشین
و گرنه تنهایش بگذار
او تحمل جدایی جدیدی ندارد
خدانگهدار نیمکت خالی پارک....
حسین رسومی
چند دل از من ای خدا شکنی ؟
ننوازی ز کس چرا شکنی ؟
چند از خلق تو زبون باشم
خلق غیرند خود چرا شکنی ؟
چند ای مه رخ از تو محرومم
تا کی ام خواب دیده را شکنی؟
بس کم از قهر تو پا در گل ماند
ترسم از بیم قبا پا شکنی
تو کی از رسم رفیقان این سان
ساده دل قیمت خود تا شکنی
بشکنی ای جهان نواله مرا
آه کاسه کز هر چه بینوا شکنی
محتسب چو من پریشان حال
گردی ار ساغر مرا شکنی
ساقی از جام و باده وامانی
ار تو هم اعتبار ما شکنی
ای که نفرین آسمان به تو صبر
هر چه قسمت فلک کند به ما شکنی
کاش بی نور شوی که چشم دگر
دل ندانی ز دیده ها شکنی
قلم مزن اینسان به خون دل بیمار
آب این بحر از این عصا شکنی
بردیا حق بین