قرار بود پاییز شد قدم بزنیم

قرار بود پاییز شد قدم بزنیم
خش خش برگ را به هم بزنیم
پا به پای پیاده رو برویم
شعر پاییز را رقم بزنیم
نم نم شعر را ترانه کنیم
با غزلواره ها قلم بزنیم
با شب چله قصه ها داریم
از جدایی گلایه ها داریم
مثل صائب پریم از شکوه
صد غزل از کنایه ها داریم
دست در دست هم روانه شویم
با زمستان هم آشیانه شویم
برف را زیر کاج عشق کنیم
ساده و ناب و خوش ترانه شویم
میشود با صدای ما رویا
زنگ امواج باد از دریا
دست در دست هم پر از آواز
تا برای همیشه ای هم راز


علیرضا رهنما

تَشنه‌ام...

تَشنه‌ام...
تَشنه‌ی بارانی از نوازش‌هایت
که بر ریگ‌های داغِ پوستم ببارد
و در گُل‌های وحشیِ تنم
جوانه‌های برهنه بروید

لب‌هایت را بگذار
بر قفلِ دریچه‌ی امن تنم
دکمه هایت را بگشایی
و راهِ رودِ خروشانِ هوس را
که از کوهستانِ ران‌هایم
سوی دریاچه ی عطرآگینَت جاری است
را تماشا کن


حسین گودرزی

گفتم، خودت را بپوشان...

گفتم،
خودت را بپوشان...
گونه‌هایت را
که آفتاب
از شرم تو
در غروب پنهان می‌شود.
رُژ نزن به لب‌هایت
که از تپش آن
شعرهایم
به آتش می‌افتند...
و چشم‌هایت را
نه، سایه نکش بر آن دریا
که هر موج نگاهت
خواب جهان را
می‌سوزاند.
من گفتم
اما دلم نشنید...
در سکوت میان واژه‌ها
نام تو
مثل نسیم از لبم گذشت
و من سوختم
بی‌آنکه صدایی بلند شود.
گفتم: چشم...
که عاشق واقعی
گران‌ترین مروارید است

در صدف خاموشی.

سیدحسن نبی پور

سبک باش ای دل! این پرواز قشنگ است،

سبک باش ای دل! این پرواز قشنگ است،
رهِ عشّاق تا جان‌باز قشنگ است.

زمین تا آسمانِ عشق روشن،
میانِ نورِ او، اعجاز قشنگ است.

اگر دل، رنگِ حق گیرد درونش،
تمامِ هستی و ابراز قشنگ است.


به بالِ شوق پرگیر از دلِ خاک
رسیدن تا به عرشِ ناز قشنگ است.

غافر از شورِ جان گوید به عالم،
که در دل، نامِ او همراز قشنگ است.

مهدی میرزاپور