در این عالم به جز آن خالق بی چون نمی ماند
دگر هر چیز فانی میشود گردون نمی ماند
نه شاخ کبر استبداد و نه مظلوم غم دیده
یکایک از مکافات عمل بیرون نمی ماند
به چندین بار در آیینه ای عالم خودم دیدم
به زور و زر اگر قارون شوی قارون نمی ماند
به سال و ماه هستی گر تماشا کردی میدانی
که سال و ماه هستی کم شود افزون نمی ماند
قدم فهمیدم نهی در کوچه های عمر ناپایا
به این گردن فرازی قامت موزون نمی ماند
همه فریاد ها روزی شود الحان داوودی
دلی بشکستگان و دیده پرخون نمی ماند
بیاید ابرو و باران و برد آلودگی ها را
زمانه درد های مهلک و طاعون نمی ماند
فروشد در جوانی ناز خود بر قیمت جانان
خزان پیری اید نخره و افسون نمی ماند
به کار نیک و دست خیر و گفتار نیکو خو کن
به کاخ و کوخ هستی خاله و خاتون نمی ماند
در این گلشن سرای خفته در آتش یقینم شد
ز تیغ مرگ موجودی جهان مصئون نمی ماند
هزاران همچو محمود دیگر شعر و سخن گوید
هزاران سال دیگر عشق بی مضمون نمی ماند
احمد محمود امپراطور
رو به کدام قبله مینشینید
که راهی به رهایی نمییابید؟
چشمهایتان خاموش
و گوشهایتان،
نغمهی درد را نمیشنود.
چگونه میخوابید؟
بر زخمهای ما،
بیرحمانه نمک میپاشید
و نمیدانید که این درد،
ریشهای دارد،
عمیقتر از صبر،
عمیقتر از ترکهای جانمان.
ما به نقطه میرسیم
و شما،
در این آغاز،
چه میکنید…؟
دانیال قدیری
چشمانت
دو سپیدهی خاموشاند،
بر مرزِ رؤیا و بیداری.
از نگاهت
بوی باران میبارد،
و در من
شاخهای جوانه میزند
از گرمایِ ناپیدای تو.
شب کنار میرود،
و جهان
از نگاهت،
دوباره آغاز میشود.
سیدحسن نبی پور
دوستداشتن،
قولیست میان دو جان
که گاه
جانِ یکی در آن گم میشود
سخن، سادهست
اما باید
با جانِ خویش گفتش.
سیدحسن نبی پور