مُرغِ جان پَر میکشد در آسمانِ مهرِ یار
تابِ هجران تا کِیام؟ خستهدلم از روزگار
حاصلِ عمرم در این هجرانِ بیپایان بسوخت
لیک دارم چشمِ وصلش، جان فشانم بیشمار
خُرّمی اندر فراقِ حُسنِ جانان دادم
تا مگر دل، در غریبستان، دمی گیرد قرار
همچو مجنونی پیِ لیلای مَهرویی شدم
تا دَمی بالین نهد سَر آن نگار غمگسار
شورِ مستی در وجودم، گو جوان ماندست هنوز
کی شود دستم رسد بر آستینِ دوستدار؟
ما ز تن افکندهایم این جامهٔ زهد و ریا
طعنه زد بر آینه، آن عابدِ شبزندهدار
بلبلِ غم دیده در طَرفِ چمن آواز کرد
سبزه کوچید از زمین، کی بازگردد نوبهار؟
زرد و پژمردهام از سودای آن سَروِ خرام
عیب آن باشد اگر، دارد مرا چشمانتظار
هر که در وادیِ عشق آمد، به حیرانی رسید
ره نمود اول فسون، آخر نیامد گلعذار
دفترِ دل هر غزل با مهر او آغاز شد
در خیالم، مشقِ نامش را بدارم یادگار
مژده آورد دوش با خود کآن صبا پیغام دوست
شاهدا آسوده خاطر باش، آید شهسوار
شاهد روحانی
دلم در غم یار چندان بگرید
که ابر از سپهر بهاران بگرید
ز خون بس که از دیده مژگان بشویم
که از ضعف تن لسه دندان بگرید
مجو محرم دردی اندر دو عالم
که چشم فلک سنگ باران بگرید
از آن رو درم پیرهن از عتیبش
که بر تن برش پوست آسان بگرید
چنان گرید از چشم آن شوخ چشمم
بسان طفیلی که از نان بگرید
ز بس شاه ما نوشد از خون عشاق
نهان از نظر تیغ سلطان بگرید
چه بیماریست این ندانم که این دل
ننالد ز دردی ز درمان بگرید
خوشا اشک شوق ار به وصل تو ریزم
چو گریه شمعی که خندان بگرید
ز داغی که پنهان درین سینه دارم
برآمد بخاری که چشمان بگرید
چه شد مرد غیرت که دیدم زمانی
که ساقی به زندان چو رندان بگرید
نگو هست رندی به دوران چو بیمار
که رندیست شاعر گر اینسان بگرید
بردیا حق بین
میانِ ما و آسودگی،
دیواریست به بلندایِ سالهایِ نیامده.
اینجا،
نفس کشیدن
تنها دم و بازدمِ هوا نیست؛
کشیدنِ بارِ تمامِ کوههاییست
که بر سینهمان جا خوش کردهاند.
ما،
وارثانِ دویدن در بنبستیم.
پاهایمان خسته،
اما نگاهمان هنوز
به دنبالِ ردی از آسمان،
میانِ شکافِ آجرهای سرد میگردد.
ساده نیست...
هر صبح، رویِ زخمِ دیروز مرهمی بگذاری،
کفشهایت را محکم ببندی
و به زندگی بگویی:
«هنوز تمام نشدهایم!»
ما رها نکردهایم؛
ما فقط یاد گرفتهایم
زیرِ آوارِ سنگینِ لحظهها،
چگونه آرام و نجیب،
بذرِ معنا بکاریم.
اینجا،
ادامه دادن
شجاعانهترین شعریست
که هر روز،
بیصدا سروده میشود
شیرین عنایتی
گاه
به حاشیهٔ کاغذم سر میزنی
دلتنگی
در خطِ تو میایستد
و
مرا
بلند میخوانَد
طیبه ایرانیان