شب آمد و خانه تاریک شد

شب آمد و خانه تاریک شد
صدای لالایی در فضای خانه پیچید
نور ماه، میان چین پرده ها
همسو با شلاق باد، رخ نمود و تابید
گم شدم در میانه لایه ها
خوابم، همسفر با رویا شد و آرامید
آرام میخوابم، در هوای رهایی
خواب من با نور همراه و هم پیچید

سعید عباسی

در جنگل موهای در هم رفته تو

در جنگل موهای در هم رفته تو

تو می کنی بازی قائم موشکی با من

من لای موهای تو پنهان می شوم تا صبح
،
تا صبح با موی تو بازی می کنم هر شب

هر شب به بوی رختخوابت کرده ام عادت

عادت شده شب با خیال تو نمایم صبح
،
صبح با تو بر خیزم و با شانه بشم درگیر

درگیر بین رفتن و ماندن کنار تو

تو بی خیال من شدی با شانه کردی صلح
،
صلحی که در پی داشته حیرانی من

من باز میگردم دوباره لای موی تو

تو قصه مویت و من تکرار گردد صبح

عبدالنبی اکبری

شهر تابلویی‌ست

شهر
تابلویی‌ست
با رنگ‌های سوخته
و قابی
که جرأت ندارد
حتی سایه‌ی نور را به یاد بیاورد.

مردم راه می‌روند
نه با قدم،
که با خستگیِ کوبنده در استخوان؛
هر تکرار،
ریشه اش دیروز است
که امروز
دوباره
سر باز می‌کند.

پنجره‌ها
طاقچه‌هایی شده‌اند
خالی از نور،
پر از گردِ نخواستن
و سکوتِ انباشته.

ما ایستاده‌ایم
در تقاطعِ سکوت‌های مطلق؛
هر سخن،
پرنده‌ای‌ست
با نفسی یخ‌زده،
در گلو
که پرواز را فراموش می‌کند.

دستان
دیگر
بالا نمی‌آیند.
مچ‌ها
اجازه‌ی افتادن هم ندارند
و باز هم نگه می‌دارند
چیزی که هنوز
نمی‌دانند چیست.

زمان
نه جلو می‌رود،
نه عقب می‌گردد.
می‌ایستد
و خودش را آهسته
به تکه‌های ما می‌زند.

و آن امید…
واژه‌ای
که ساکت نمی‌ماند
و دندان‌هایش
در تاریکی
خون می‌ریزد
و ریشه می‌دواند.

فریادی نیست.
فقط
مقاومت ....
معلق در هوایی
که باز نمی‌شود،
و هر لحظه
سنگینیِ سکوت را بیشتر می‌کند.

تورج آریا

از نگاهت قلبِ سنگم آب شد :)

از نگاهت قلبِ سنگم آب شد :)

از نگاهت قلبِ سنگم آب شد
قطره قطره اشکِ من سیلاب شد
ریشه ی خشکیده ی اندیشه ام
با خیالت تا ابد سیراب شد
طاق ابرویت به هنگامِ سحر
در نمازِ عشقِ من محراب شد
برکه تاریک دل در دام شب
روشن از خندیدن مهتاب شد
آن تسبم های زیبای لبت
از برای صید دل قلاب شد
خواندن شعری که گوید شرح تو
در میان عاشقانت باب شد
هرچه کوشیدم از چشمت بگویم یک غزل
واژه های وصف آن نایاب شد :)


مهرآسا فلکناز

هرشب قطاری از ریل خارج می شود

هرشب
قطاری از ریل خارج می شود
بیدار می شوم
چشم هایم را مِه فتح می کند
چشم هایم باز بسته می شوند
جنگلی جن زده
کویر می شود
جنازه ای تشییع می شود
هنگام تدفین
بیدارم می کنند
تا در جهنّم صبح و شب
گورم را پیدا کنم

نیمه شب می شود
گمشده ای در مِه
جیغ می کشد
باز قطاری از ریل خارج می شود
وَ من بیدار می شوم ...

علیرضا قدیانی