طنین آشفتگیات را شنیدم،
اما من، شیوا، از تنۀ جهانم برخاسته ام
جمجمهام را
با پرسشی بیصدا،
باز می کنم
دستی از مه،
مغزم را بیرون میکشد
مثل میوهای از باغِ رویا
پرندهٔ زرینم نه به نازِ سکوت،
به قدرت زخم و پرسش
پرواز میکند
در من،
ذهنی ایستاده بر آستانهٔ خود،
و هر صدای ناکوک،
در جان نگاهم،
مثل خاکستر به باد میرود
کلمهها
از خون عبور میکنند،
و هر جمله،
هزار پنجرهٔ روشن به جهان .
مغزم قلم به دست
مرا می نویسد
و تو، طنین آشفتگیات،
تنها یادآور میشوند که قدرت زن هنوز پابرجاست.
شیوا فدائی
چشمه ها خشکیده در بالای کوه
قلب تو چون آهنی سرد و سیاه
می کِشی خود را چو ماری بر زمین
تا بیابی
لُقمهٔ مهری بدست آدمی در بین راه
از میان چاله ها
خود را به بالا می بَری بر روی سنگ
ای دریغا
خویش خویشت می فروشی
باز می اُفتی به چاه
لحظه هایت بی خدا
از آدمیت دورٍ دور
با حسادتها، لجاجتها، خباثتها
کُنی خود را تباه
سبزه زارِ سبزِ خوبیها
به چشمت آتشی
عاقبت سوزی
میان آتش از بار گناه
فروغ قاسمی
دوست داشتنت را
میبلعی ،
باسرعت نور
از بودنت درکنارم
فاصله میگیری،
مرا در غبار مه دیدگانت
جای میگزاری ،
رهایم میکنی چون پروانه ای سرگردان
بین وهم های رنگارنگ رویاهایم
لیک من توی دست هات
گم میشوم
لابلای بازوهات فشرده میشوم
نسیمِ موهات
میشود دلیل ارزوهای بر باد رفته ام
پیلی پیلی خوران
حلق اویز
میکنم خودم را
مابین باران وسوسه های
بوسیدن لبانت
آوازی حزین میشنوم
گویا مرده ام
وحرارتی وصف ناپذیر
روحم را
سمت خودش میکشاند
حالا من مانده ام
وجسم تکیده ام
وخوردن چکه چکه
غبطه ای که درهمسایگی ام
سایه انداخته
ومدام زمزمه میکند
خوشا به حال تو
که تنت همراهی ات میکند
وحالادیگر
بوی عطر محبوبه ی شب
مس میکشد
یادتورا روی پولک های غبار گرفته ی
کالبد سردم
ای بقیه ی
تمام نبض های تکرارنشده ام .
لعیا_قیاثی
میانِ نگاهِ تو
دریاییست
که نامم را هر شب صدا میزند،
و من
مثلِ ماهیِ گمشدهای در رؤیا
به سمتِ عمقِ لبخندت میروم.
دستهایت
پلهایی از نورند
که مرا
از تنهاییِ خاک
به آسمانِ دوستداشتن میبرند.
بوسهات
صبحِ تازهی دلِ من است،
و هر نفَسِ تو
آغازیست برای ماندن...
سید مصطفی رضوی