پنهان چرایی ای ماه، روشن نما فضا را

پنهان چرایی ای ماه، روشن نما فضا را
بیرون بیا و بنما رخ سوی ما خدا را

آیی اگر به مجلس، آیند جمله یاران
چون هیچ جا ندیدند این لطف و این صفا را

بر درد این جدایی گرچه دوا نباشد
اما تو بوسه ای ده بر درد من دوا را

برگرد تا که مطرب بنوازد آن سه تارش
برگرد تا برقصد رقاص این نوا را

خوانده ست هر منجم از اختران گردون
ماهم به عقرب آمد، ننویس این خطا را

کژدم شبیه مویت، ماه است همچو رویت
پنهان کن از رقیبان ای یار هر دوتا را

تیر غمت نشسته بر جان عاشق من
زه را تو برکش و کن رفع دل این بلا را

بگذار لب به لب تا جانی دوباره گیرم
با بوسه ای دوباره از سر ببر هوا را

"نوری" به شهر تبریز، بر تو سروده صد شعر
تا تک به تک بخوانی با عشق شعرها را

آرمین نوری

امشب من و شعرام

امشب

من و شعرام

زیر باران

در فصل پاییز

به انتظار آمدنت

فریاد دوسِت دارم

سر می دهیم

و ماه

به زیبایی طلوع خورشید

محو تماشای

بوسه های من باران است


دکتر محمد کیا

در آسمان نگاهم پرنده ای هستی

در آسمان نگاهم پرنده ای هستی
به غصه های دل من تو خنده ای هستی

حیات وحش مرا رام کرده ای ، آری
به قلب رام من اما جهنده ای هستی

تو آمدی ، سر سجاده ام کمی چرخید
به حیرتم که تو ای بُت ، چه بنده ای هستی

ساقیا بزم جنون است ، سازِ مِی کن کوک
بنوازم  ،  که  تو  گُلگون  زننده ای  هستی

به  خشکسالیِ  ما  رحمتِ  خدایی  تو
به  خاک  تشنه چو رودِ  رَونده ای هستی

برکه‌ی جانِ مرا این تویی که جریانی
به خونِ خسته چو قلبِ تپنده ای هستی

ضرر کنی برای عشق  ، عاقبت سود است
به  عشق  هرچه  ببازی  برنده ای هستی

داده ای دُم به تله ، آهویی اسیرت کرد
ای دل  هرچند  تو  شیر  درنده ای هستی

مهدی بکتاش

یکی بود و یک نبود و بیگمان از ما نبود

یکی بود و یک نبود و بیگمان از ما نبود
در دلِ باران رحمت ابر باران زا نبود

روزگاری خانهٔ سبزی که خوش آوازه بود
لمس خوشبختی بدور از ذهن و یک رویا نبود

سفره ها با دست و دلبازی همیشه آشنا
سفره دار با صفا دلواپس فردا نبود

در دل این خانه مجنونی که بابا نام داشت
دلبری دیگر شریک همسرش لیلا نبود

مسجد و میخانه یا درب دکان شهر نو
باز و فسق و مفسده اینگونه واویلا نبود

حرمت و حجب و حیا بود و مرام و معرفت
پرچم هر نانجیبی اینچنین بالا نبود

دین و مذهب در دل و با هر تظاهر در تضاد
بین مُهر و تخت پیشانی چنین دعوا نبود

جای زاهد منبر و بازار خطبه داغ داغ
دست دین باز و عزا بود و غمی مانا نبود

تا شبی در خواب غفلت آنچه بود از دست رفت
آه حسرت ماند و تقصیری که در حاشا نبود

سرنوشتی ناروا بر ما گذشت و بی گمان
آنکه آمد آنکه بُرد و آنکه خورد از ما نبود

عادل پورنادعلی